از زمانی که این بگیر و ببند های گشت ارشاد راه افتاد خروج از خانه و رد شدن از میدان ها برای من تبدیل به مصیبت شد. نه حاضر بودم نوع لباس پوشیدنم را عوض کنم و نه دلم میخواست یک مشت عوضی مرا ارشاد کنند. تا جایی که امکان داشت سعی می کردم از میدان های بزرگ مثل تجریش و ونک رد نشوم و همیشه مثل خلاف کارها یک چشمم  دنبال ماشین پلیس بود. ( ترسی که هنوز هم با من است) . دوستی که رفیق گرمابه و گلستانم بود روزی که  داشتم نق می زدم  که آزادی های ما به شدت در حال محدود شدن است خیلی به سادگی برگشت و گفت : فلانی چرا انقدر قضیه را جدی می کنی؟فوقش  اصلا چادر را اجباری می کنند. چه اشکالی دارد؟ من که توی چادر خوشگل تر هم می شوم. کلی هم می خندیم!.

_____________________

بسیاراز دهان آقایان شنیده ام که  شرایط برای زن ها با این قضایا و حجاب و اجبار سخت  و توهین آمیز است و ما هم اگر زن بودیم از ایران فرار می کردیم . این واقعیت دردناکی است که این آقایان وقتی نیمی از جمعیت هم وطنشان تحت فشار و زور قرار می گیرند نفس راحتی می کشند و ته دلشان خدا را شکر می کنند که زن نیستند. آنها فقط با کوتاه فکری تا سر دماغشان را می بینند و به این فکر نمی کنند که مادر و خواهر و دوستانی دارند که زن هستند و مورد ستم قرار می گیرند و اگر به آنها تجاوز شود مشکلاتشان دامن ایشان را هم خواهد گرفت.به این فکر نمی کنند که محدود کردن آزادی یک گروه محدود کردن آزادی یک جامعه است

_____________________

ما ملت زورپذیری هستیم .هرکس مدتی بر جماعتی در ایران مدیریت کرده باشد این خصلت زورپذیری را به خوبی می شناسد. اصلا گاهی وقتها خودشان تو را به سمتی هدایت می کنند که حقوقشان را بگیری. از آدم فروشی و کاسه لیسی و باد به پرچم بودنشان  است یا از نیاز نمی دانم. انقدر می دانم که تاجایی که جا دارد سواری می دهند و این کار را با چنان لذتی انجام می دهند که  مبهوت می شوی.خیلی باید آدم باشی تا پایت را روی حق نگذاری و لهشان نکنی.

ما توی روابط شخصی مان هم همینیم. آدمها را تحمل می کنیم و تا وقتی  مصلحت  طلبی مان اقتضا کند دم بر نمی آوریم. زن چادری می رود با مرد عرق خور ازدواج می کند و دم نمی زند. هر کس هر جا خواست روی منبر می رود و مزخرف می گوید و بقیه هم سکوت می کنند. با خودمان می گوییم سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند. به آسانی مقهور قدرت می شویم. حتی اگر در تاکسی نشسته باشیم قربان صدقه ی راننده تاکسی می رویم چرا که فرمان دست اوست. وقتی می خواهیم از در اداره ای تو برویم چنان سوسک می شویم و تند تند روسری مان را جلو می کشیم که انگار دربان پیزوری آن اداره نگهبان در بهشت است.مجیز هر کسی که پشت میزی نشسته و کاغذی را امضا می کند می گوییم و آنقدر طرف را باد می کنیم که گویی جای خدا نشسته است. این رفتار های جمعی ما افتضاح است و باعث می شود آدمهای حقیر بی جهت احساس قدرت کنند. و آدمها هرقدر حقیر تر باشند از این موقعیت استفاده ی بیشتری می کنند و  چرخه ی معیوبی شکل می گیرد که در آن ما مداوما به دست خودمان هی بیشتر و بیشتر تحقیر می شویم. بدیهی است که این چرخه مدام بزرگ تر و بزرگ تر شود و در سطح یک حکومت تکرار می شود

گاهی با خودم فکر می کنم اگر هر بار که بر کسی ستم می رفت به جای آنکه   لبمان را می گزیدیم و در سکوت می گذشتیم دلمان برای آزادی می تپید و جلو می رفتیم  و می ایستادیم و اعتراض می کردیم، اگر هر دختری را خواهر خودمان و هر جوانی را برادرمان می دانستیم ، از آن بالا تر اگر  چشمهایمان را باز می کردیم و می دیدیم که نفر بعدی ممکن است خودمان باشیم شاید به گونه ی متفاوتی عمل می کردیم. شاید آن روز سرنوشت ما به گونه ی دیگری رقم خورده بود