بارون سنگینی میومد.از اون بارون ها که مثل دوش سرازیر میشه و همه چیز رو خیس خیس میکنه . مردم تند و شتاب زده چتر هاشون رو گرفته بودن رو سرشون و دنبال  یک سر پناه میدویدن . مجبور بودم مسافتی رو زیر بارون برم. اول سعی کردم از گوشه های خیابون زیر سقف ها رد بشم  و از روی نهر های آبی که وسط خیابون سرازیر شده بود  بپرم اما  خیلی زود آب توی کفشم جمع شد  و پاچه شلوارم تا زانو خیس شد.کمی که گذشت دیگه تقریبا هیچ نقطه ی خشکی نداشتم . جالب اینجاست که هر چی بیشتر خیس میشدم  خیالم راحت تر میشد. انگار بارون داشت یک چیزی رو از توی ذهنم میشست  و با خودش میبرد.وقتی اتوبوسی که از کنارم رد شد بقیه آب و گل رو به سر تا پام پاشید   من خیس خیس بودم ..برای چی  چتر رو با خودم میکشیدم؟ چترم را بستم. رو به آسمون لبخند زدم و دست هام رو توی جیبم فرو بردم و روانه شدم. 
پی نوشت:
دیکتاتور ها هیچ وقت عقب نشینی نمیکنند. هر دیکتاتوری میداند که لحظه ای که شروع به کوتاه آمدن کند آغاز سرنگونی اش است. این قاعده بازی استبداد است. اما چیزی که همه ی  دیکتاتور ها فراموش میکنند   قاعده باران است. خیسی که از حد گذشت چتر ها بسته میشود.آخر  آدم خیس هراس باران ندارد! و از اینجا  بازی عوض خواهد شد.