حالم کثافتیه ، از اون حالهایی که باید بره سر چا ه و دل و روده اش را بالا بیاره.  چند شب مجبور بود م در محضر یک فامیل دور باشم و دستم به اینترنت نمی رسید. دست بر قضا همون شبهایی بود که قرار بود مردم برای احقاق حقوق بر باد رفته اشان بر خیزند. دستم از دنیا کوتاه بود اما چشمم به  سی ان ان و بی بی سی بود. شب هم جایی دعوت بودیم  و جمعی از ایرانیان مقیم نیم کره جنوبی دور هم جمع می شدند. شامپاین بود و خاویار و خانه های چند هزار متری و ماشین های آخرین مدل. موههای شینیون شده و کرواوات های خالخالی و قهقهه های خالی. هیچ کس هم یادی از ایران نکرد. هیچ کس هم نپرسید که امروز در ایران چه بر سر هم وطنان ما آمد. من هم یکی از آنها بودم. اگرچه هر چقدر  کنیاک هنسی اصل قورت می دادم مست نمی شدم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .  از همه ی  اینها بد تر این بود که توی یک لحظه با خودم  فکر کردم که شاید اگر من هم خانه ی به این بزرگی و موقعیتی به این  محکمی داشتم و  از دوستانم با خاویار و شامپاین پذیرایی می کردم دیگر آن چه در ایران اتفاق می افتاد به یک ورم هم نبود. شاید تمام جوشی که من می زنم از آن است که هنوز در این خاک غریب ریشه نکرده ام وگرنه من هم وطنم را به دو سیر خاویار می فروختم.تصور این شاید دلم را لرزاند. یاد مهدی از ابهر و بسیاری دیگر افتادم که به حمایت این جمع خارج نشین دل خوش کرده اند.یاد همه ی آنها که باتون می خوردند برای همه ی ایرانیان. خواستم فریاد بزنم اینجا کسی به فکر ایران نیست!  خودتان باید به داد خودتان برسید. روی من هم حساب نکنید .چند ساعتی است دارم خاویار ها را بالا می آورم. نمی دانم  چرا، چیزی  اما  هنوز انگار سر دلم سنگینی می کند