پدرم هیچ وقت بچه نمی خواست. بارها با شرمندگی  اعتراف کرد که اگر اصرار های مادرم نبود هرگز نمی خواست که موجودی را به این دنیا بیاورد .مادرم  اما همیشه دلش می خواست که زنجیره ی پایان ناپذیر حماقت ها و دردها و بیماری های ژنتیکی اش را با سخاوتمندی برای ما به ارث بگذارد. بنا براین لحظه ای که نطفه ی من بسته شده شبیه زمانی است که پونتوس پیلاط  با ریختن آب بر روی دستانش حکم تصلیب مسیح را صادر کرد و از گناهش تبری جست. شاید هم برای همین همه ی زندگی ام حمل یک صلیب مضحک و مسخره و سنگین به سمت جلجتای خیالی بوده است.

زندگی رسم خوشایندی نیست. حداقل برای من که هیچ وقت نبوده. من هرگز مزه ی سیب و چهچه بلبل و طلوع خورشید را دوست نداشتم.هیچ وقت نتونستم با صدای زنگ ساعت مثل فنر از جا بپرم و در حالیکه دارم زیر لب آواز می خونم  مسواک بزنم و به تصویر خودم در آیینه لبخند بزنم. من هر روز صبح انقدر سنگینم که انگار آن اطلس پیزوری هستم  که بار دنیا روی شونه های نحیفش سنگینی می کند.آقا جان ! زندگی با همه ی عظمتش  پیشکش آنکه  آن را دوست دارد. من زندگی با همه ی زیبایی ها  و خوبیها و اتل متل توتوله اش  را دوست ندارم. نه برای آنکه امروز  چنین و چنان، نه برای دیروز و فلان و بهمان، برای  من همیشه همین بوده است .هر روز که ساعت زنگ می زند با خودم می گم یک روز گه دیگه شروع شد.وضعیت تحقیر آمیز بودن و دست و پا زدن و به مویی بند بودن ، خود» بودن » با تمام شکنندگی اش، با همه ی پوچی اش آزارم می دهد. نه خدایی دارم که در آسمان دلم بهش خوش باشد و نه می توانم در زمین  با خیال راحت در خاک  فرو  روم و  مثل خوک در گل قل بخورم از گندش سرمست شوم. با اینهمه در این هم  فضیلتی نیست. نجاست به  سراپای من هم پاشیده است و ادعایی ندارم. نه می توانم رنج نکشم و نه می توانم برای رنجی که می کشم الوهیتی بتراشم  و سر خودم را گول بمالم. از همه بد تر آنچه من را دق می دهد این است که  اگر پدرم انقدر بی اراده  و مادرم انقدر بی فکر نبود من به سادگی می توانستم وجود نداشته  باشم..چیزی هم از این دنیای گل و گشاد کم نمی آمد و به هیچ جای جهان هستی بر نمی خورد .

کاش هیچ کس بدون آنکه بداند چه می کند بچه ای به دنیا نیاورد. کاش هیچ کس از روی بی حوصلگی و خاله زنکی و عروسک بازی زاد و ولد نکند. کاش هر کسی که کودکی را وارد این دنیا کرده و او را بین بودن و نبودن  گیچ و مبهوت رها کرده است و برای هیچ یک از پرسش هایش هیچ پاسخی ندارد از او معذرت بخواهد. اگرچه این عذر خواهی چیزی از درد  آن فرزند کم نمی کند اما آدم  باید در برابر اشتباهش پاسخ گو باشد. کاش کسی نزاید مگر آنکه برای سوال کودکی که می پرسد چرا مرا به دنیا آوردی حداقل یک دلیل محکم داشته باشد.