سالها پیش در سفارت یک کشور اورپایی با یک دعوتنامه ی معتبر و مدارک لازم درخواست ویزا دادم. وقتی کارت نظام پزشکی ام را روی پیشخوان گذاشتم کارشناس صدور ویزا  که خارجی بود رو به کارمند که خانمی ایرانی بود کرد و گفت بهش ویزا بده ورفت. دور از جان شما اما آن هم وطن دهن من را آنچنان سرویس کرد و مدارکی ازم خواست که برای جور کردنش  دو هفته دویدم و آخر هم در دقیقه ی آخر شنگن را گرفتم و دقیقه نود سوار هواپیما شدم. زنیکه ی مادر سگ جوری سخت گرفت که انگار خاک ایتالیا قباله ی  عقد کنون ننه جانش است.

بچه هایی که امتحان آیلتس می دهند می دانند که ممتحن های ایرانی به مراتب سختگیر تر و بی پدر مادر تر از خارجی هایی هستند که انگلیسی زبان مادری آنهاست.

نمونه ها یکی دو تا نیست ،خواهرم که به هوای دوستی قدیمی و جان در یک بدن  ایرانی راهی غربت شده بود آنچنان به لطف آن نا دوست سختی کشید که اگر به کمپ پناهندگان پناه برده بود شاید کمتر آزار می دید. سامانتا که با دعوت نامه ی خاله تناردیه به آمریکا رفت بعد از شش ماه جانش را برداشت و فرار کرد و تا امروز هیچ کدام از ما از او خبر نداریم. و اما من…من که دوستی  ایرانی کارم را در دانشگاه درست کرد ، آنچنان این روزها با  توهین ها و رفتار های زننده ی آن دوست  در دانشگاه دست به گریبانم که هر دو روز یک بار تصمیم می گیرم بزنم زیر کاسه کوزه اش و بی خیال همه چیز شوم.جالب این است که استاد خودم که انگلیسی است و صدها بار بیشتر تجربه و دانش دارد جز با تشویق و مهربانی و صبوری رفتار نمی کند و حقی به نام اشتباه کردن را نه تنها برای من که برای همه ی دانشجویانش قایل است. اما این هم وطن عزیز ، این دوست گرامی و نا بزرگوار کوچکترین اشتباهی را با سخت گیری بازرس ژاور از ماست بیرون می کشد و آنچنان با زخم زبان و نیش و بد خلقی رفتار می کند که انگار من هووی ایشان هستم. جالب این  که کل این ماجرا پیشنهاد خودش بوده و تا الان هم آزمایشات علمی من به خوبی و خوشی پیش رفته است. امروز پرسیدم عزیزم مشکلت با من چیست؟ اصلا بگذریم از آنکه ما یک روزی دوست بودیم. انسان که هستیم خدای نکرده این را که نمی توانی منکر بشوی !اسیری که نیاوردی . کمترین چیزی را دستمال عثمان می کنی و بر فرق سر ما می کوبی! من هم آدمم و جایز الخطا. چرا اینجوری می کنی با من؟

گفت: برای آنکه من برای رسیدن به  این جایگاه خیلی زحمت کشیدم و زجر کشیدم. تو هم باید همین مراحل را طی کنی تا مثل من به کمال برسی!

آخ! این چندمین بار بود که این را می شنیدم. از دهان آدمهایی که توهم دارند که آهن هایی هستند که به فولاد تبدیل شده اند. پیت حلبی های لگد خورده ای که فکر می کنند  تبدیل به گنجینه ی راز حیات شده اند.شمشیر های خطرناکی که آماده برای بریدن اند تا  زخم هایشان را مرهم نهند.آدمهایی که انقدر بی رحمی دیده اند که بی رحم شده اند. آدمهایی که برای زنده  ماندن  در جایی مجبور شده اند آدم بودن ، ظرافت  و لطافت را قربانی کنند.از خنده و دوستی و شادی و بازی بگذرند. حالا هم فکر می کنند جسته اند و به ساحل عافیت رسیده اند. غافل از اینکه در گذر از این طوفان خودشان را جا گذاشته اند .خوشحالند از اینکه دیگر نرم نیستند. دیگر گریه نمی کنند. دیگر نمی ترسند. به خود می نازند که قوی و کامل شده اند.غافل از اینکه این  کمال نیست، این تهی شدن از انسانیت است. .

خواستم این ها را به آن دوست بگویم. اما چیزی نگفتم. روزگاری است که باید سکوت کنم و خورد شدنم را به چشم ببینم. منی که  روزگاری  برای خودم کسی بودم و امروز  همان هیچی هستم که هر پتیاره ای عقده هایش را بر سرم فریاد بکشد .یادم می اید که  حتی با کارگر های زیر دستم هم چنین رفتاری نداشتم.آخ .چقدر سخت کوشیدم که در چنین جایی قرار نگیرم. چقدر جان دادم تا برای خودم موقعیتی بسازم که در آن نه کسی را تحقیر کنم و نه تحقیر شوم. افسوس که هر آنچه ساختم خانه ای بر روی آب بود . حالا در این  آوارگی و  غربت باید همه ی آنچه از آن می ترسیدم را تجربه کنم. گناهم این بود که در جای اشتباهی به دنیا آمدم. دلم می سوزد و دلم بدجوری برای خودم می سوزد . از آن بیشتر دلم برای آن دوستم می سوزد که بدون آنکه بفهمد به ویرانی رسیده است ،به مرز شکستن ارزش هایی  که بدون آنها هر قدر هم موفق باشی اسمت آدم نیست

می دانم، نمی میرم. من هم از این مرحله عبور خواهم کرد. بقول این کثافت ها فولادم آبدیده می شود.  ای کاش اگر قرار است آدمیت خودم را  در این مسیر سخت جا بگذارم همین جا بمیرم.من نمی خواهم فولاد شوم.  من آدمم. آهن نیستم. .