خدا رحمت کند ، یک عمه بلقیس داشتیم که دور از جون شما  مدتی بود گوش هاش سنگین شده بود و حاضر هم نبود که سمعک بزند.القصه، روزی برای دخترش خواستگار آمده بود و ما هم بعنوان اعوان انصار عروس در مجلس بودیم.دردسرتون ندم، خانواده ی داماد با یک دسته گل بد سلیقه و ناجور  مثل ایل بور بور و طایفه حاج حسن خان مرده شور وارد شدند و بعد از سلام احوال نشستند و سر صحبت به اینجا کشید که آیا دختر خانوم شما کار هم می کنند؟ عمه بلقیس لبخندی زد و گفت: بله، بله

مادر داماد چشم و ابرویی امد و پرسید: عروس خانوم رشته شون چیه ؟کجا کار می کنند؟ عمه بلقیس که احتمالا هیچی نمی شنید گفت: بله بله!

مدتی سکوت شد و ما هم خنده هایمان را قورت داده بودیم که دایی داماد خواست قضیه را جمع کند و گفت: پسر ما هم مدیر بازرگانی شرکت فلان است. الان هم وقت سر  و سامان گرفتنش است. ازدواج هم که سنت پیامبر است . جسارتاٌ دختر خانوم چند سالشونه؟

عمه بلقیس نگاهی به ما انداخت وبا درماندگی گفت: بله بله!

بعد تر دختر عمه ام گفت خدا رحم کرد خانواده داماد نپرسیدند دختر خانومتان خدای نکرده پتیاره  که نیستند؟ فکر کن مادرم با همان لبخند می گفت: بله، بله…

************

در همین راستا ظاهرا آقای کدیور افاضات فرمودند که مردم ایران گفته اند که  «هم غزه ، هم لبنان ، جانم فدای ایران» اینجانب بعنوان فردی که  در آن مجلس خواستگاری بودم  و جهت ثبت در تاریخ  باید عنوان کنم که  ماجرا اصلا اینجوری نبود بلکه داستان اینجوری بود که یک نفر با قر و قمیش در حالیکه تنبان خالخالی به پا داشت با سینی چای وارد اطاق شد و سینی را جلوی مردم گرفت. اینجا بود که ملت شعار دادند:

هم غمزه، هم تنبان. جانم فدای ایشان*

* برخی از گروههای انشعابی هم شعار می دادند: هم غمزه هم تنبان جانم فدای پستان

بعد التحریر: ببخشید ویولتای عزیز که ما تاریخ مصرف دار می نویسیم. دست خودمان نیست