پدرم دوستی داشت که تنها زندگی می کرد و  خیلی  مرد  مهربانی بود. ما بهش می گفتیم عمو حش ( به کسر کاف). آخرها ی هفته سر و کله اش پیدا می شد و همیشه یک رستوران خوب جدید پیدا کرده بود و ما را دعوت می کرد پیتزا و یا می رفتیم پارک . اهل طنز و شعر و ادب بود و باهاش خوش می گذشت. آخر شب ها هم با پدرم می نشستند و تخته بازی می کردند. برای هم کری می خواندند و بحث های سیاسی می کردند و گاهی هم  به  بحث های اعتقادی  می کشید.عمو حش مذهبی بود و در یک خانواده ی مسلمان پرورش پیدا کرده بود .پدرم دیالکتیک  خودش را داشت و عمو حش از قران و پیامبر استدلال می آورد و ما هم گوش می کردیم. با همه ی این که پدرم آدم دموکرات و آرامی بود همیشه  آخرش عصبانی می شد وعمو با آقایی و بزرگواری بحث را جمع می کرد و هفته ی دیگه با یک پیتزای خوشمزه عصر جمعه دم در بود. تا اینکه یک شب  که ما خواب بودیم اتفاقی افتاد و ما دیگر عمو حش را ندیدیم. بعد ها مادرم گفت که پدرم بعد از یک بحث جنجالی بهش گفته که « تو نماد همه ی آن تفکری هستی که مرا از هستی ساقط کرده.» بعد هم ازش خواسته که دیگر نیاد.این جوری شد که ما  عصر های جمعه ی خوب مان را از دست دادیم. پدرم تنها تر شد. می دانستم که دلش برای دوستش تنگ شده اما هیچ وقت قبول نکرد که چه اشتباهی کرده است. سالها پیش پیرمرد رو در اینترنت  پیدا کردم . قلبش بیمار است و آفتابش لب بام. گفتم که کاش می تونستم از طرف پدرم ازش عذرخواهی کنم.با بزرگواری نوشت: من می فهمم که پدرت چرا خشمگین بود. او حق داشت..

*******

بعد التحریر:صبح که بلند شدم کامنت های پست قبل رو خوندم دیدم که یک اتفاق زیبا افتاده. اونجا آدم هایی با عقاید مختلف در کمال ادب و احترام با هم بحث کردند. آنها که هم را رنجانده بودند روی هم را بوسیده اند و آخر هر کس به راه خود رفته است.آخر بحث ها قرار نیست کسی نظرش عوض بشود. تنها چیزی که از توی  بحث در می آد یاد گرفتن خود بحث کردنه. اینه که واقعا ارزش دارد. وگرنه اعتقاد هر کسی به خودش مربوطه. نگاه کردم دیدم همین ما چند تا آدم چقدر با هم بزرگ شدیم. چقدر از هم تو همین مدت چیز یاد گرفتیم. خود من بیشتر از شما.برای همین هم  میخواهم معذرت بخوام.فکر کنم این هم یکی از اون چیزهایی ست که باید یاد بگیریم. پست قبلی که نوشتم لحن درستی نداره و من موقع نوشتن اش عصبانی بودم .چون واقعا اون اتفاق افتاده بود. بر خلاف نظر کسانی که فکر می کنند پست های این جا تخیلی است، البته ای کاش من چنین قوه ی تخیل قوی داشتم اما ندارم.به هر حال  با محتوای کلی اش مشکلی ندارم مهم اینه که توی اون نوشته جمع بسته شده و همه رو به یک چوب روندم و دوست عزیزی این رو به من تذکر داد و حق داشت. خاصیت همه ی  نوشته های هیجانی و خشمگین اینه. ممکنه مطلب  را برنده و لحن را گزنده کنه اما از حقیقت فاصله می گیره و به مفت نمی ارزه. راستش مسلمان و گبر و مسیحی بودن هیچ فرقی ندارد. مهم آدم بودن و آزاد اندیش بودن است. مهم این است که  پایمان را روی حق نگذاریم و تحملمان را از دست ندهیم و چیزی نگوییم که بخاطر گفتنش پشیمان شویم و اگر چنین کردیم  عذر خواهی کنیم.

بعدالبعد التحریر: باید اعتراف کنم که نحوه ی برخورد بچه مسلمان های این بلاگ در این مدت بسیار مودبانه تر و زیبا تر از ما مدعیان آزاد اندیشی بود. آن یکی دم از نسل کشی می زند.آن یکی مسخره می کند. من هم که میخواهم آدم باشم و خیر سرم دریچه ای روی یک گفتمان سالم بگشایم جمع می بندم،خود من پستی نوشتم و یک مخاطب را دشنام دادم .البته می دانم چرا.همه ی  ما زخمی هستیم. همانطور که پدرم زخمی بود. وقتی درد داری سخت است آدم بودن و آدم ماندن و زخم نزدن.می گویند هر کسی شبیه دشمنانش می شود. خیلی مراقب باشیم. دشمن ما هیچ عقیده و مذهبی نیست، همین سیاه و سفید فکر کردن و خشونت و عدم تحمل عقیده ی  مخالف است .کاش روزی از این چرخه ی معیوب بیرون بجهیم و این دور باطل را بشکنیم.