صحنه اول – خارجی – بعد از ظهر – ابتدای جاده ساوه:

درقی خورد به  206 خوشگلم و 3 متر رفت هوا.یک طرفه رو برعکس می اومد و روی موتور خوابش برده بود. بعدش هم  پهن شد کف اسفالت. کلش در 30 ثانیه اتفاق افتاد. تو دلم گفتم یا باطن زهرا. این عن چوچک ریقماستی نمیره همین. وقتی پس کله اش رو خاروند و بلند شد انگار که دنیا رو بهم دادن، بگذریم که چراغ جلو رو شکسته بود و کلی خرج رو دستم گذاشت. سیاه سوخته بود و ریقونه . خونه ی پرش بیست ساله بود و بهش میومد پیک موتوری   چیزی باشد داد زد: اوووووووی عوضی !!چته؟ گفتم آقای محترم شما ورود ممنوع اومدی! داد زد خفه! حیف که زنی وگرنه می کشیدمت از ماشین پایین نشونت می دادم.تو این هاگیر واگیر هم محلی هاش ریختن دورم و یکی آب یخ آورد و یکی به کار مالیدن من در شلوغی مشغول شد که خانوم شما رنگتون پریده، یکی  اون وسط شماره گذاشت تو جیب روپوشم، یکی هم زنگ زد پلیس. پسره هم اون ور وایساده بود عربده کشی و  هر چی بچه محلهاش بهش می گفتن بابا تو مقصری کوتاه نمی اومد. شاید هم دیده بود با  یک زن طرفه  و می خواست دور از جون شما ما رو تلکه کنه. پلیس هم که حتما مشغول کارهای مهم تر مثل تجاوز به زندانی های سیاسی بود و سر وکلش پیدا نمی شد.این شد که دیدم اوضاع خیطه و زنگ زدم به شوهرم اصغر آقا.

صحنه دوم- روز- همان مکان- اصغر وارد می شود:

من همیشه کارم تو جاده  بود(حیف که کارخونه های داروسازی رو تو زعفرانیه نمی سازند)اما اصغر آقا از ونک به پایین تردد نمی کرد. کلا هم حیات و ممات بنده براش علی السویه بود. اما اون روز وقتی زنگ زدم وماجرا رو شنید گفت همونجا وایسا  الان میام و  جیک ثانیه خودش رو رسوند. وقتی از ماشین پیاده شد همه واسه یک لحظه ساکت شدن. گفت  بهم نشون بده اون الدنگی که باش تصادف کردی و  برو بشین تو ماشین.  رنگ پسره شده بود عینهو گچ. اصغر رفت جلو  و مدتی با هم حرف زدن. بعد پسره اومد دم در ماشین و خواهش کرد من پیاده بشم بعد سرش رو انداخت پایین و گفت: آقاتون گفتن من جلو همه از شوما عذر خواهی کونم. ببخشیند. معذرت که به شوما گفتم حیف که زنی.

صحنه سوم- داخلی – شب -در خانه:

اختر خانوم  سینی چای به دست  وارد اطاق می شود . اصغر آقا نشسته و مثل همیشه  فوتبال گوشکوب سازی اراک و تراکتور سازی قزوین نگاه می کند. اختر می نشیند و شوهر نازنینش را بر انداز می کند و عشوه ای زنانه می آید: مرسی  عزیزم که امروز از من دفاع کردی. اصغر  بی تفاوت سری تکان می دهد. اختر خانوم دستش را دور گردن مردش می اندازد و می گوید واقعا باورم نمی شد بیای. درس خوبی بهشون دادی ..اصغر که به تلویزیون خیره مانده بدون آنکه سرش را برگرداند می گوید: ببین! این همه فلسفه نباف. من تحمل ندارم این مردک به تو بگه زن. غلط کرده . تو الان سالهاست که دهن منو گای..دی.تو منو کر..دی. تو ک ..ن من گذاشتی. من تحمل نمی کنم به تو بگن زن. اون وقت تکلیف من چی میشه؟ من از زن نا بدترم اگه  ساکت بمونم.باور کن اختر، کسی چنین گهی بخوره مادرش ر و به عزاش می شونم

صحنه چهارم- عالم مجاز- شب و روزش هم فرقی نمی کند:

اصغر، کجایی که ببینی !همه به ما میگن مرد. دعات مستجاب شد مادر . الهی سفید بجت شی ننه