باز کلیدم را صبح جا گذاشته بودم.درمانده به در بسته نگاه می کردم. از مدرسه برگشته بودم و گرسنه بودم و سوز سرد اواخر آذر مهره های پشتم را می لرزاند. نمی دونم چقدر گذشت که صدایی گفت: پشت در موندی بچه؟ حواست کجاست؟بیا بریم یک چرخی بزنیم  بعد برت می گردونم همین جا ،قول می دم .اینجا از سرما یخ می زنی . نترس نمی دزدمت! نمی دونم چرا اما تا نگاهش کردم ازش خوشم اومد . انقدر که اصلا یادم رفت که نمی شناسمش و نباید سوار ماشین غربیه ها بشم. عین مسخ شده ها به چشم هاش که برق می زد نگاه کردم و پریدم توی ماشین. بقیه اش مثل یک رویا بود. حرف زدنش ، بوی ادکلنش، آهنگ پینک فلویدی که گوش می کرد  وحتی  رانندگی کردنش. عاشق رالی بود و بدون اینکه کلاج بگیره می تونست دنده عوض کند .گفت راننده های حرفه ای  هیچ وقت کلاج نمیگیرند و از روی صدای موتور می دونند که کی برن دنده ی بعدی.وقتی دید که مبهوتشم خندید و گفت اگر بخوای به تو هم  یاد میدم  و من از فکر این که باز ببینمش ته دلم لرزید.توی بزرگراه چرخ زدیم و گفتیم وخندیدیم. اصلا نفهمیدم کی شب شد. وقتی منو برگردوند دم در دستم را گرفت و توی تاریکی شماره ی  تلفنش را کف دستم نوشت. قلبم داشت از توی سینه ام می زد بیرون.توی تاریکی دست های هردومون می لرزید .وقتی خم شد و آرام (…….)سرم گیج می رفت و هزار ستاره ی آسمان به من چشمک می زد.پرسید قول می دی که زنگ بزنی ؟ آرام گفتم آره ، آره ، آره و به سمت خونه دویدم. کف دستم را جوری مشت کرده بودم که انگار گرانبها ترین چیز دنیا  را با خودم حمل می کنم. پریدم توی اطاق و مشتم را باز کردم و ناله ام به هوا رفت.از هیجان و دویدن کف دستم  عرق کرده بود و شماره ها یک در میون پاک شده بود. هرچی سعی کردم که بخونمش نشد. چند تا حدس زدم و حتی چند تا شماره ی شانسی را امتحان کردم. اما هرگزنتونستم پیداش کنم. کم کم خودش هم مثل شماره اش از توی ذهنم پاک شد.

**********

پرسید قبل از من هم کسی این لبها را بوسیده؟ گفتم اره،اصغر ،یک بار…انگشتش را روی لبهایم گذاشت و گفت دیوانه، همیشه نباید راست بگی. مردها خیلی چیزها را دوست ندارن بدونن ! مخصوصا اگر شوهر آدم باشند. پنج سال گذشته بود. این دومین باری بود که یادش افتادم.

**********

هشت سال بعد دارم توی اتوبان رانندگی می کنم که  برای یک ثانیه کلاج گیر می کند. یادش می افتم. بعد از این همه سال  باز دلم می لرزد. برمی گردم به هفده سالگیم.سعی می کنم فراموش کنم. به خودم می خندم اما فایده ندارد.کم کم شبها میاید توی خوابم. روزها بهش فکر می کنم. به اینکه اگر آن شماره های لعنتی پاک نمی شد مسیر زندگی من چگونه بود. بهانه گیر می شوم و  گیج. یک شب که مستم داستان را برای اصغر تعریف می کنم. انقدر گریه می کنم که دلش می سوزد. می پرسد می خواهی برات پیداش کنم؟ من برای تو همه کاری می کنم. اسمش را یادت هست؟ ماشینش؟ شماره ی ماشینش؟ اشک می ریزم و سرم را تکان می دهم .هیچ چیز یادم نیست. حتی صورتش را زمان شسته و برده است. تنها چیزی که می دانم این است که نباید گمش می کردم. به نحو احمقانه ای مطمئنم که  زندگی من از همان لحظه  گم شد و به بیراهه افتاد  و از خوشبختی فاصله گرفت.

**********

اگر آکادمی وین هیتلر ر ا بعنوان یک نقاش می پذیرفت جنگ جهانی دوم اتفاق نمی افتاد. اگر من او را گم نکرده بودم ممکن بود الان یک زن خوشبخت  با سه تا بچه  داشت توی آشپزخانه برای شوهرش غذا می پخت ؛ویولتایی هم در کارنبود. این وبلاگ  هم وجود نداشت. شما هم  الان این نوشته را نمی خواندید. می بینید؟ یک اتفاق ساده که در زمان خودش به آسانی از آن می گذریم چه  تبعات گسترده و وخیمی می تواند به همراه داشته باشد؟ راستی شما کسی را نمی شناسید که دو تا چشم سیاه درخشان و یک دست گرم داشته باشد و بلد باشد بدون آنکه کلاج بگیرد دنده عوض کند؟ اگر می شناسید آدرس مرا بهش می دهید؟راستش  من هنوز هم  طعم لبهایش را فراموش نکرده ام