حاج آقا هایزنبرگ را که می شناسید. ایشان از فیزیک دانان معاصر اینشتین هستند  و یک تئوری مشدی دارند به نام اصل عدم قطعیت. این تئوری می گوید:

مشاهده کننده ،مشاهده شونده را تغییر می دهد.

یا

کیفیت مشاهده ، رفتار مشاهده شونده را تغییر خواهد داد.

هایزنبرگ می دانست که برای بررسی رفتار الکترون باید نوری با طول موج خیلی کوتاه به آن بتابانیم ( چون الکترون خیلی ریز است و با یک فیل فرق دارد که  با نور معمولی در  طول موج مرئی 400 تا 800 نانومتر دیده می شود)  مشکل اینجا بود که هرچه طول موج نور را کم کنیم فرکانس آن بیشتر می شود و در نتیجه انرژی بیشتری خواهد داشت و وقتی نوری با  انرژی بالا را به الکترون بتابانی الکترون از جای  خودش در  می رود و حتی شاید به یک اربیتال بالاتر پرتاب شود و در نتیجه رفتاری که  از الکترون می بینیم رفتار «حقیقی» الکترون نیست.در واقع کاری که برای مشاهده ی آن  کرده ایم رفتار الکترون را تغییر داده یا بعبارتی مشاهده کننده ، مشاهده شونده را تغییر داده است.

اگر فیزیک بلد نیستید این مثال را در نظر بگیرید.  برای بررسی رفتار زنبورهای عسل یک دوربین در کندوی آنها می گذاریم. خود دوربین باعث می شود که رفتار زنبورها تغییر کند. درواقع ما هیچ وقت نمی توانیم چیزی را بدون آنکه آن را تغییر بدهیم مشاهده کنیم  برای اینکه خود عمل دیدن ما آن را  از حالت طبیعی اش خارج خواهد کرد.

اصل عدم قطعیت خیلی دوست داشتنی است. با همین اصل می توان نتیجه گرفت که کل دنیا یک پدیده ی ثابت نیست و نگاه ما به دنیا آن را تغییر خواهد داد. با این اصل دنیا از یک واقعیت منجمد و خشک تبدیل یه حقیقتی سیال و جادویی میشود. با این اصل می توان گفت چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. با این اصل می شود خواند:

ای برادر تو همه اندیشه ای ، ما بقی خود استخوان و ریشه ای

گر بود اندیشه ات گل گلشنی، گر بود خاری تو هیمه ،گلخنی

پی نوشت:

حالا با خودتان می گویید زنیکه ی خل این دری وری ها چیه به ما میگی؟ راستش باید بگم  دوستان عزیز، من همان الکترون هستم در جعبه! رفتار مشاهده کننده ها مرا تغییر می دهد. در مقیاس بزرگ تر من آن فیل هستم در تاریکی. ظن و گمانهای هرکه به هرجای من دست کشیده است مرا تغییر داده است.  تقصیر من نیست ، تقصیر اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است. کاربرد این اصل در این بلاگ این می شود که همانقدر که شما مرا می خوانید و تحت تاثیر قرار می گیرید من هم متاثر از مخاطبانم می شوم. اگر شما با من زندگی می کنید من هم با شما زندگی می کنم.  بعضی نگاهها به من نزدیک ترند و فرکانسشان با ارتعاشم می خواند و کمتر مرا تغییر می دهد. بعضی ها بر عکس می زند و مرا به چند اربیتال اون طرف تر پرتاب می کند. وقتی شلوغ می شود هم که دیگر واویلا. مثل دو روز پیش که 10000 بازدید کننده داشتیم و اینهمه فرکانس مختلف پارازیتی شد که حتی نتوانستم بیام و به اینجا سر بزنم.. ما اینجا را ساختیم که از خودمان بنویسیم، وقتی شما آمدید ما خوشحال شدیم و هر چه بیشتر آمدید خوشحال تر. نکته اینجاست که دیگر خودی به جای نمانده که از آن بنویسیم! یک بار دیگر مشاهده کننده مشاهده شونده را تغییر داده است!  گاهی فکر می کنم این بلاگ دیگر مال ما نیست. در آن مجالی برای دل مشغولی های خودمان باقی نمانده است. مشاهده شونده از خودش تهی شده است. این که چه باید کرد نمی دانم. تنها چیزی که می دانم این است  که  روح هایزنبرگ از دور به من لبخند می زند.