هیچ وقت نفهمیدم اسم واقعی اش چی بود. ما بهش می گفتیم خاله لی لی. زن چاق و تنهایی که سالها پیش مردش ولش کرده بود و رفته بود. اونم خونه اش   را پراز گربه کرده بود. سی چهل تا گربه ی   ناز و ملوس داشت . از همه رنگ و نژاد هرکدوم هم یک اسمی داشتند. جون این گربه ها به جون خاله لی لی بند بود اما عزیز کرده اش و گل سر سبدشون اسمش آقا جهانگیر بود. یک گربه ی گل باقالی و چاق که از فرط پرخوری و لوسی  چشمهاش باز نمی شد. یادمه یکی از روزهای تابستون سر و کله ی خاله لی لی با یک بچه گربه ی موش و مامانی پیدا شد. یکی از گربه هاش زاییده بود و اونم بچه اش را برای ما هدیه آورده بود که توی حیاط نگهداری کنیم. مامانم  با دیدن بچه گربه اخمی کرد و گفت لی لی جان ، تو که می دونی  ما همین الان هم کلی گربه تو حیاط داریم ( راست می گفت عشق من و خواهرم غذا دادن به گربه ها بود، بوی غذا که بلند می شد میومدند دم در و انقدر میو میو می کردند و ما همیشه نصف غذامون رو می دادیم به گربه ها) خاله لی لی خندید و گفت:

نترس ، این گربه نره ، نمی مونه ، میره. گربه های نر وفا ندارن، میرن

اسمش را گذاشتیم  سباستین، دو روزی باهامون قهر بود و رفته بود تو انباری قایم شده بود. براش که غذا می بردیم فیش فیش می کرد و پنجول نشون می داد با اون قد فینگیلیش خیال می کرد ببره تو جنگل. کم کم بهمون خو کرد و کلی رفیق شدیم. عین قند شیرین بود و شیطون.زبونش هم زبر بود و وقتی نوک انگشتامون رو می لیسید قلقلک می اومد . تابستون که تموم شد  دیگه واسه خودش مردی شده بود. یک روز هم پرید سر دیوار و رفت، هیچ وقت هم سری نزد. همونجوری که خاله لی لی گفته بود.

پی نوشت: این روزها یک گربه ی نر کوچولو اومده تو این حیاط. نمی دونم از کجا سر و کله اش پیدا شد و چجوری .می دونم میره و نمی مونه. نباید هم بمونه . یک روز می پره سر دیوار و همین جور که اومده میره. شایدم غصه بخورم. فعلا که دارم نازش می کنم و اونم انگشتامو لیس می زنه و با هم خوشبختیم. نمی خوام به فردا فکر کنم.