اختر عالم امکان ، ویول الملوک را پرسیدند چگونه به اشراق رسیدی یا ایتها الشیخ؟ از دعای اصاغیر ( جمع اصغر) بود یا نماز شبانه بر جام ابسلوت و یا چیپس و ماست؟ بگفت هیچ کدام افاقه نکرد تا روزی که در  بحر مراقبه مستغرق بودم و در برزنی خلوت  پیاده می رفتم .کارگری نان بربری در دست مرا بدید و راه کج کرد و نان مرا  تعارف کرد و گفت: بفرما بخور

از این کرامت و بخشندگی در حیرت فرو رفتم و چون گشادگی را جز تبسم پاسخی نیست لبخندی زدم و گفتم: ای برادر افغان،قوت خود خورده ام و اندرون از طعام خالی می دارم تا در آن نور معرفت بینم.. با اینهمه از لطف تو سپاسگذارم.

افغان لبخند زد و گفت : اما بخور! بخورش.

با خود اندیشیدم که این مرد که از مال دنیا هیچ ندارد با چه شوقی نانش را با غربیه ای در خیابان تقسیم می کند و مال اندروزان بخیل از سخاوت بویی نبرده اند. اشک در چشمانم جمع شد و گفتم : صدها درود بر تو اما .. که افغانی گفت: بخور ، بخور بخورش. و چون نگاه کردم دیدم که نان بربری به کنار رفته است و محور عالم امکان از زیپ شلوار آن بالا بلند بیرون است و از نادانی خویش به شگفت آمدم که  می پنداشتم نان تعارف می کند که  او کیمیای سعادت را به من پیشکش کرده بود. چون نان بربری مانند پرده ای از برابر خورشید  حقیقت کنار رفت ،صیحه ای زدم و به روشنایی رسیدم.

نتیجه گیری اخلاقی:

تا وقتی نمی دانید دقیقا چه چیزی به شما تعارف می کنند لبخند نزنید

همیشه آن چیزی که شما می بینید همه ی  آن چیزی نیست که وجود دارد

این نوشته هیچ مفهوم سیاسی یا نژاد پرستانه و ضد افغانی ندارد.

جمله ی بخور و بیا کمینه را به یاد خاطرات فرهنگی در دیار پیش از ورود به خاک غربت انداخت ، حیف که در این سر دنیا مردمان اینقدر بخیلند .