دستمو تو جیب کتم فرو کردم و تند تند توی خیابون راه میرم.عصر شنبه است و شهر در الکل و فراموشی فرو می رود. دلم نمی خواد برم خونه. کمی جلوتر یک بار هست و عده ای در آن آواز می خونن (کارایوکی) . خودم را پرت می کنم توی بار و یک آبجو سفارش میدم. یک  زن چاق  آهنگی از اوانسنس که من دوست دارم را می خواند . کنار م یک مرد میانسال جیم بین می خورد  و نم نم سر صحبت را باز  می کند. خودم را می کشونم منتهی علیه دورترین نقطه ی مبل و به روی خودم نمیارم. بلند می شود و خداحافظی می کند و می رود. نفسی می کشم و با خیال راحت ولو می شوم روی مبل و آخرین جرعه ی آبجو را قورت می دم که می بینم جلوی روم وایساده .

شاید به نظرت من دیوونه بیام اما نمی تونم برم. توی زندگی  خیلی پیش نمی آد که یک خانوم زیبا کنار آدم بشینه . بذاریک مشروب مهمونت کنم

با بی ادبی مخصوص خودم میگم که نیومدم اینجا که مرد بلند کنم. سرش را تکان می دهد که دقیقا متوجه ام.  حالا اجازه میدی؟

به نظر عوضی یا دختر باز نمی رسد. قبول می کنم. وقتی می رود سمت بار نگاه می کنم که چیزی توی لیوان نریزد .می نشیند و باز حرف می زند و از دوست دخترش تعریف می کند و این که تازه از هم جدا شدن. چه می دونم چه مرگشه. لابد دلش شکسته یا تنهاست. مثل خود من ،مثل همه ی مردم توی این بار.می روند نوبتی اون بالا و هرکس یک آهنگی می خواند.  بیشتر آهنگ ها را می شناسم .اسمم را می پرسد و اسمش را می گوید ، شغلم را می پرسد ، می دونم که دیر یا زود نوبت اون سوال وحشتناک می رسد. مثل گوسفند ی که زیر تیغ سلاخ نفسش به شماره افتاده به  دسته ی مبل چنگ می زنم ، بالاخره نیم خیز می شود و می پرسد:

راستی تو از کجا هستی؟

میگم مهم نیست. می  پرسد کانادا؟ میگم نه .. اسپانیا یا شاید سوئد؟ خدا را شکر که من از زیبایی شرقی و چشم و ابروی مشگی هیچ بهره ای نبردم  . چرا نمی تونم دروغ بگم ؟نمی دونم . اما چرا نمی تونم بگم ایرانی ام ؟ چرا کسی نباید بتواند بگوید از کجاست ؟ مثل گربه ای که توی  کنجی گیر افتاده  ته مبل سنگر گرفتم و آماده ی پنجول کشیدنم  .با کلافگی میگم نه،  من از خاور میانه ام. دست بر دار نیست. می پرسد اسراییل؟ خوبی اش این است که اصلا فکرش هم طرف یک کشور مسلمان نمی رود. توی صورتش تف می کنم : من از ایرانم. ایران. ایران

با تعجب نگاهم می کند. سوال های بعدی را از حفظم. چرا انجا مردم کشته می شوند؟ آیا واقعا اتوبوس ها مردانه زنانه است؟ پس چرا من دامنم کوتاه است و آبجو میخورم؟ مگر مسلمان نیستم؟راستی در ایران زنها کار هم می کنند؟ درس هم می خوانند؟ راستی ما با قاشق چنگال غذا می خوریم؟ حالا از اینکه اینجا در یک خاک آزاد هستم خوشحالم؟ سرم گیج می رود و حوصله ندارم . از اینکه از خونه بیرون اومدم مثل سگ پشیمونم.

با دقت نگاهم می کند  و خیلی آرام می گوید: برای من مهم نیست تو از کجایی. من خودم  وقتی یک سالم بود مادر پدرم  از کلمبیا مهاجرت کردن. اما من هنوز هم به همه میگم کلمبیایی هستم  و برام مهم نیست که قضاوتم کنند که  توی کار قاچاق مواد مخدر یا اسلحه  هستم. من اصرار دارم که بگم من کلمبیایی هستم .ریشه های من اونجاست.  اونجا وطن من است. پس سرم را بالا می گیرم و میگم من از اونجام

چرا من چنین حسی ندارم؟ چی به سرم اومده؟ چرا نمی تونم سرم را بالا بگیرم و با افتخار اسم  تمدنی که خیلی جاهاش  قابل افتخاره ببرم ..چرا حتی نمیخوام یادم بیاد که کی ام و از کجام. چرا باید خاکی که وجب به وجب اش را دوست دارم  انکار کنم .چرا باید هم دوستش داشته باشم و هم ازش متنفر باشم؟ چی به سرم اومده؟ دلم برای خودم می سوزد. راستی من اینجا ته دنیا تو این بار چه غلطی می کنم ؟ چه چیزی رو میخوام فراموش کنم ؟

یک نفر اون بالا دارد یک آهنگ  در مورد یک آدم می خواند که ریشه هایش را گم کرده است. .

دلم میخواد سرم را بزارم رو شونه هاش و گریه کنم.