قطره های باران  شیشه را خیس می کرد. وارد اتاق شد و پاکت را گذاشت روی میز، قیافه اش در هم بود. گفتم هوای خوبیه نه؟ گفت چه دل خوشی دارین! هفته ی دیگه دارن منو میندازن بیرون.. هوا کدومه ؟ زنم حامله است.از کجا بیارم و ….

گفتم  نگاه کن آقای طاهری! هوا محشره. -من عاشق بارونم- تو همین لحظه نفس بکش و لذت ببر

جوری نگاهم کرد که با همه ی حماقتم یک لحظه میخکوب شدم.  عین حقوقم که توی پاکت  دست نخورده  تحویل داده بود گذاشتم جلوش و گفتم هر وقت داشتی بهم پس بده.  نمی خواست قبول کنه آخر به اصرار من بر داشت. گفتم  امروز من می تونم بهت کمک کنم ، یک روز هم من از تو کمک می خوام. دنیا همین جوریاست.

بعد ها چند بار خواست پول رو بر گردونه و من در رفتم از زیرش ؛ اصغر گفت ازش نگیر.اصلا اون پول مهم نبود. دنیا با من مهربون بود و من مهربون با دنیا.

همه اش 5 سال پیش بود.

******

داره بارون خوبی میاد  اما من نمی فهمم. هنوز یادمه که بارون رو دوست دارم. اما همه چیز انقدر دوره که انگار سایه ی زندگی کسی دیگه است. نه ،قرار نیست اخراج بشم ،گرسنه و مستاصل نیستم.اگر نیستم  هم شاید اثر دعای  آقای طاهری و  چند نفر یه که وقتی دستم به جایی بند بود دستشون رو گرفتم. یک شراب شیراز باز کردم و با پنیر و شکلات  مشغولم.

بارون با قدرت به پنجره می کوبد. اما من خوشحال نیستم.اگرچه این شراب خوبیه اما من دلم برای شبهایی که با دوستام انگور شاهانی می گرفتیم و می رقصیدیم و توی تشت  شراب می انداختیم تنگ شده.اگرچه اون شرابها همیشه یا ترش می شد و یا کپک می زد اما من دلم براش تنگ شده.من دلم برای کتلت های مامانم تنگ شده ( الان 9 ماهه که کتلت نخوردم) .دلم برای  نوازش تن میشل  با اون نگاه مهربونش، برای پیاده روی تو بام تهرون ، برای رانندگی با 206 خودم ، برای جاده چالوس و اسمیرنوف های جا سازی شده  و گیتار زدن دور آتش کنار ساحلی که آشناست تنگ شده. احمقانه است اما من حتی دلم برای دستگیره های در خونه ی خودم در تهران تنگ شده .

***********

بارون بی وقفه به پنجره می زند؛ من اما خوشحال نیستم . من دیگه حتی من نیستم!آره اینجا همه چیز خیلی بهتره. اما اینجا مال من نیست و من مال اینجا نیستم.  دیگه حتی خودم رو نمی شناسم. آدم بدون چیزهایی که دوست داره، بدون خاطراتش، بدون  ریشه هاش…چطوری می تونه خودش رو بشناسه؟ چطوری می تونه از بارون لذت ببره ؟ چطوری می تونه بوی خاک نم خورده رو حس کنه؟

آهای آقای  طاهری ، کی فکرشو می کرد؟5 سال گذشته و من مثل تو شدم . آفتاب میشه نمی فهمم ، باده ، بارونه ، جشنه ،نمی فهمم . انگار هیچی به من مربوط نیست. بیا قرضت رو پس بده. بیا بهم بگو تو این لحظه های خالی و خیس من به کجا آویزون بشم؟آهای آقای طاهری ،من درک منزلت لحظه ها را گم کردم   چه کنم ؟نوبت توست  امروز، کمکم کن…………..