من و ویولتا هر دو جدا شده بودیم ولی یک تفاوت اساسی داشتیم، من فکر میکردم خوشبختی من کامل نخواهد شد تا همسری نباشه، خانه ای نباشه و بچه هایی نباشند. ویولتا اینطوری فکر نمیکرد.

من تجربه ازدواج داشتم و دست بر قضا ازدواج من به مراتب ناهنجارتر از ازدواج ویولتا بود. ویولتا میتوانست چهار تا ویژگی مثبت یا خاطره خوب به یاد بیاورد ولی ازدواج من به شکل کاملا سنتی و اجباری انجام شد و از آن چهار تا ویژگی یا خاطره خوب هم خبری نبود. نه قبل از ازدواج نوازشی بود، نه بعد از آن ماه عسلی و نه بعدتر رفاقتی. اما من توهم داشتم، توهم خوشبختی که بدون سر و همسر ناقص است. تمام خاطرات بدم یادم بود، تمام دعواها، تمام گریه ها، حتی تمام فکر خودکشیها ولی باز هم فکر میکردم اگر شوهر نکنم، یک جای این خوشبختی لنگ است. بعد از جداشدنم، همه تمرکزم معطوفم کارم شد، برای همین هم توانستم زودتر از زمانی که تصور میکردم به ایده آلهای شغلیم برسم. توی خانه رسما غر میزدم، هر وقت دلم میخواست شکایت میکردم، دعوا میکردم و همه مرا با صبوری تحمل میکردند، همه بهم حق میدادند که از دستشان عصبانی باشم. من خوشبخت بودم ولی بازهم فکر میکردم یک چیزی کم است.

در آن لحظه ها من خودم را توی سه ضلعی کارصبح، خانه، کار بعد ازظهر حبس کرده بودم، نه از  روزهای آفتابی لذت میبردم، نه از شبهای مهتابی. نه سفر میرفتم، نه سینما، نه رستوران، شده بودم اسیر توهم خودم. و همان روزها، با همان شرایط بعد از طلاق، ویولتا از باران لذت میبرد، سفر میرفت، سینما میرفت و خوشبخت بود.

آن روزها توی یکی از جمع شدنهای دو نفره مان بود که ویولتا بهم تلنگر زد،بهم یادآوری کرد که دست از این توهمم بردارم، بهم گفت که تمایز واقعیت از توهم خیلی سخت است ولی من باید این کار را انجام بدهم و من انجام دادم و بعد از مدتها توانستم از خوشبختی که در کنارم بود لذت ببرم.

پی نوشت:

تمایز واقعیت از توهم خیلی سخت است، ما تجربه در ایران زندگی کردن را داریم، آنچه آنجا بود، برای خوشختی ما کافی نبود.