با اولین مرد زندگیت ازدواج می کنی و خیلی زود می بینی که  اشتباه کردی. اولش تو افسردگی غرق میشی. حتی یک بار خودکشی می کنی. این اون زندگی که تو میخوای نیست.  بعد با خودت فکر می کنی باید بهش زمان بدی. سالها می گذرد. تو صبوری می کنی. زمان می گذرد. نگاه می کنی می بینی سیزده سال گذشته…

یک روز نگاه میکنی می بینی داری پیر می شی. هیچی عوض نشده. می بینی که صبرت به ثمر نمی نشیند. راهتو می گیری وجدا می شوی و میری.

بعد سر و کله ی حسن و حسین پیدا می شه تو زندگیت. تو فکر می کنی که شاید حسن همونی باشه که تو میخوای. حسن اما نیست. حسین هم نیست. حسن میره  و حسین میاد. تو تنهایی هنوز.نمی تونی آدمت را پیدا کنی. نه آنقدر درمانده ای که به کسی بیاویزی و نه انقدر ملنگی که دچار توهم عشق بشی و نه اونقدر آگاه که از توی این بازی بپری بیرون.

این وسط همه جور آدمی می بینی . بعضی ها فقط میخوان دمرت کنن ، بعضی ها دیونن ، بعضی ها کوتوله ان ؛ بعضی ها شون هم واقعا تو رو دوست دارن، اما تو دوستشون نداری. بعضی ها رو هم که تو دوست داری اونها بی خیال تو هستن. انگار یک چیزی این وسط جور نیست.اون اتفاق ، اون کشش ، اون جرقه ی لعنتی برای تو اتفاق نمی افتد.

زندگیت تبدیل می شه به دوی پرش با مانع. از روی آدمها می پری دونه دونه.. کم کم تو این کار خبره می شی. تند تند از روی آدمها می پری. هر کسی شبیه یکیه که قبلن دیدی.آدمها رو فله ای می بینی ، و یک جورایی از همه حالت به هم میخوره. تو شروع به دویدن کردی  که به مقصدی برسی. که یک جا تو بغل یکی که مال توه و تو مال اونی آروم بگیری. حالا می بینی سالها گذشته  و تو داری می دوی، بدون هیچ هدفی. خود دویدن تبدیل به هدف شده. دیگه حتی شک می کنی که بتونی جایی آروم بگیری.تویی و یک بیابون تنهایی و همه ی ارزوهات جلو چشمت مثل یک سراب توی بیابان محو شده.این جاست که  شروع می کنی به خندیدن. می خندی و مردم  تو را با انگشت به هم نشون میدن..

تو تبدیل به یک گرگ بیابون شده ای

بعد التحریر:

تنها موندن  یک انتخاب نیست. من  هم می دونم گرما  و امنیت آغوش یک مرد یعنی چی.باید یک زن باشی تا این رو بفهمی .  آره ، آره ، یک همراه خوب تو زندگی خیلی مهمه. می دونی اصلا یک بعلاوه یک دو نمی شه . یک من وقتی کنار یک آدمم قرار بگیره هزار میشه. اما چی کار کنم  اون آدمو پیدا نکردم. من همه ی زور خودم رو زدم . خوب  نشد !حالا چرا انگشتتون رو به سمت من گرفتین؟ دوست دارین گریه کنم ؟ باور کنین  من جز خندیدن چاره ای نداشتم