سالها پیش وقتی به پیشنهاد سامانتا وبلاگ نویسی را شروع کردیم هرگز تصور اتفاقاتی که بعدتر افتاد را نداشتیم. نوشتن را دوست داشتم اما نوشته هایم محدود به یاداشت هایی بود که در سر رسید  برای دل خودم می نوشتم و هیچ کس هم به خواندن آنها علاقه ای نشان نمی داد. روزهای اول من برای سامانتا می نوشتم و او برای من کامنت می گذاشت. کم کم  پای مهمانها به اندرونی مان باز شد و ما کلی ذوق زده شدیم. دوستان جدیدی هم به جمع نسوان نویسنده اضافه شد و کارمان رونق گرفت.

با آمدن آدمها  علاوه بر گرما و شادی و دوستی ، قضاوت ها و نگاهها و آزارها هم اضافه شد. هرکس نظری می داد. بعضی ها توهین می کردند. بعضی پیشنهاد می دادند که اگر مطلقه هستیم  صیغه ی آنها شویم. برخورد هایی پیش می آمد که در آن روزها ما را به شدت می رنجاند.آن روزها از سر خامی چند بار با وبلاگ نویسی قهر کردم، چند بارنوشته های تند و خشمگین خطاب به مخاطبان  نوشتم و حتی چند بار تصمیم گرفتم دیگر ننویسم. هر بار هم عهدم را می شکستم و می نوشتم. راستش به نوشتن معتاد شده بودم .یک روز فهمیدم که آن چیزی که وبلاگ نویسی را برایم جالب کرده است همین چالش هاست.

ما هرگز بخش نظرات را تاییدی نکردیم. اگر نظر نمی خواهیم آن را می بندیم و اگر می خواهیم آن راباز می گذاریم. بخش «نظرا ت تاییدی» یعنی قیم مابی. یعنی شما رای بدهید و ما رای شما را بدزدیم و آن را که به مذاق ما خوش می آید انتشار دهیم.در کامنت دانی ما بر روی دوست و دشمن باز است.اگر هم کسی آزار دارد و قصد توهین دارد باکی نیست.هر کس شخصیت خودش را نشان می دهد و هیچ کس جز منش خودمان نمی تواند اعتبارمان را بر باد دهد.وای به حال ما اگر با نوشته ی یک رهگذر بی اعتبار شویم.راستش خیلی طول کشید تا به این مرحله برسیم ،این روزها حتی دیگر  از شنیدن فحش هم نمی رنجیم . .

وبلاگ نویسی مثل خود زندگی است. در آن نقابت را به کناری میگذاری، از شادی ها و غم هایت می گویی ، همراهانی پیدا می کنی .یک روز می بینی وبلاگ خانه ی دوم تو شده است و هر روز بالای هزار نفر میهمان داری ، میهمان هایی که از هر گوشه ی دنیا برای دمی نشستن در پنج دری این خانه به تو سر می زنند  و تو می دانی که رونق خانه به حضور میهمان است  . درها را می گشایی و پنجره ها را. و هر روز پرنده  ها روی لبه ی آن می نشینند و تو هر روز با عشق برایشان دانه می پاشی. با هم اخت می شوید و خو می گیرید.خیلی از این پرنده ها برایت نغمه های زیبا می خوانند ، از آنها گاه حتی پرواز یاد می گیری، بعضی هایشان  ارام می آیند و می روند ، بعضی ها نزدیک تر می آیند و از دستانت دانه بر می دارند و فاصله ها را از بین می برند. این وسط  گاهی هم سر وکله ی کلاغ ها پیدا می شود،  خطر کرکس ها هم هست. کم کم یاد میگیری که این هم قسمتی از داستان است. برای خاطر کلاغ ها راه پرواز کبوتر ها را نمی توانی ببندی. کلاغ ها هم کم کم یاد می گیرند که این جا غار غار آنها خریداری ندارد. همه کم کم یاد می گیرند همانطور که ما هم کمکم یاد گرفتیم و هنوز خیلی چیزها هست که می توانیم از شما یاد بگیریم.

وبلاگ نویسی حرفه ی خوبی است. .