انقدر توی راهروهای دادگاه خانواده دویده بودم که کفش هایم طلاق طلاق می کرد.دو هفته بود دنبال گواهی عدم حاملگی و پر کردن فرم ها ی رنگ وارنگ و پیدا کردن شاهد و هزارکوفت و زهر مار دویده بودم .قاطی یک سری فاحشه و زن چادری که دنبال نفقه بودن تو پزشک قانونی تو صف وایساده بودم و دست آخر تو یک لیوان پلاستیکی جلو چشم زنیکه شاشیده بودم. .

حاج آقا پرسید: مهریه ات را می گیری یا می بخشی ؟ وقتی گفتم می بخشم اصغر نگاه عجیبی به من انداخت و پوز خندی زد. خونه و هر دو ماشین و خط های موبایل و حساب بانکی مشترک هنوز به نام من بود. قاضی سرش را تکانی داد وحکم را جلوی اصغر گذاشت: بنویس حکم را خواندم و اعتراضی ندارم. وقتی خودکار را روی کاغذ گذاشت دلم داشت از توی حلقم در می آمد.اصغر مثل همیشه خونسرد به نظر می آمد اما داشت گوشه ی لبش را می جوید.وقتی با همان خط خوبش پای برگه را امضا کرد ، انگار دنیا را به من دادند. . سعی می کردم لبخندم را پنهان کنم و قیافه ی معقول یک مطلقه ی معمولی را به خودم بگیرم اما از شادی توی پوستم نمی گنجیدم. از در دادگاه که بیرون آمدیم سر صلات ظهر بود. اصغر با همان لحن عاقل اندر سفیه همیشگی اش گفت:کار خودتو کردی؟ مثل سگ پشیمون میشی. وقتی به گه خوردن افتادی برگرد.کار احمقانه ای نکن. و راهشو کشید و رفت.

وقتی پشتش را کرد با تمام قدرت شروع به دویدن کردم. چند تا کوچه اون ور تر توی خیابون ونک خواهرم تو ماشین منتظرم بود از دور علامت وی بهش دادم. هم را بغل کردیم و با صدای بلند خندیدیم.آن روز یکی از شاد ترین روزهای زندگی من بود.چیزی که مدتها بود تموم شده بود را تمام کرده بودم. فردا صبح رفتم و حساب بانکی تپل مشترکمان را بستم و زندگی روی پاهای لرزان خودم را رسما شروع کردم

حالا من مانده بودم و یک شروع جدید.من بودم و یک خانه ی خالی  که هیچ کس در آن به من امر و نهی نمی کرد. می توانستم هر آهنگی که دوست دارم گوش کنم وهر قدر دوست دارم صدایش را بلند کنم یا  با خیال راحت مستند های بی بی سی نگاه کنم  و ازهمه مهمتر از صدای دایم گزارش فوتبال عادل فردوسی پور در امان باشم. می توانستم مهمانی های بی پایان بگیرم. می توانستم سگ بیاورم .می توانستم پنجره را وقتی باران می آید باز بگذارم و بگذارم باران روی گلهای شمد بچکد. من مانده بودم و یک رختخواب خالی که می توانستم توش هر جور دلم می خواهد بخوابم و تا دلم می خواهد غلت بزنم و آن را با هر کس که عشقم کشید شریک شوم.

روزهای سختی هم در پیش رو بود.  تنهایی ها و کج فهمی ها و حس هجوم نا امنی وقتی که می بینی دیگر هیچ کس نیست که ازت حمایت کند و اگر بیفتی به جز خودت کسی به دادت نمی رسد. با همه ی اینها به سختی هایش می ارزید چرا که به من قدرت رو به رو شدن با زندگی را داد. از اینکه یک زندگی بدون عشق و خالی را از روی ترس یا  مصلحت طلبی ادامه ندادم خوشحالم.من در عمیق ترین ترسهایم شیرجه زدم و زنده از آن بیرون آمدم.  حتی در سخت ترین لحظه های زندگی ام هم از تصمیمم پشیمان نشدم. حتی یک بار هم هوس نکردم برگردم و یا برای زندگی گذشته ام حسرت نخوردم.  دیگر حتی اون زن رفاه زده ی ناز پرورده ای که من بودم را به جا نمی آورم.اگرچه زخمی ام ، تنهام و گاهی هنوز روی پاهایم لنگ می زنم و از شدت درد به زوزه کشیدن می افتم اما راستش ترجیح می دهم یک گرگ زخمی تنها باشم تا یک گوسفند فربه ابله. اصغر راست می گفت به حال سگ افتادم اما فراموش کرده بود که بین سگ بودن و گرگ شدن یک خط باریک فاصله است. .  . .