راشومون کوروساوا را دیده اید؟ حکایت شاهزاده ای است که با همسر زیبایش از جنگلی عبور می کنند و راهزنان راه را بر آنان می بندندو او رابا طناب  به درختی می بندند و به زنش در برابر چشمانش تجاوز می کنند. داستان چهار بار روایت می شود:از زبان شاهزاده.از زبان همسرش. از زبان راهزن و عاقبت از زبان راوی  و هر بار داستانی کاملا متفاوت روایت می شود. در واقع هر کس داستان را از زاویه دید خودش برای ما تعریف کرده است. در پایان ما می مانیم و حکایتی که نمی دانیم چگونه اتفاق افتاده است. آنچه گم شده است ، اصل ماجراست

حکایت کردن ماجرا آنچنان که بوده  همان قدر که آسان به نظر می رسد  غیر ممکن است. وقتی  داستانی روایت می شود هرکس به دنبال نقاط مشترک خودش  در آن می گردد. بازی با حس های دیگران کار اسانی است. جلب توجه و همدردی از آن آسان تر.  نفرت بر انگیختن هم آسان است. اقلب ما برای خودمان قضاوت هایی داریم. ما از ادمهای شرور داستان بیزاریم و برای  قربانیان شفقت احساس می کنیم. اما فراموش می کنیم که آنکه قربانی است ممکن است ظالم باشد.فراموش می کنیم که هر داستانی هزار روایت دارد ..

من هرگز در ماجراهایی که از اصغر روایت کرده ام بدی از او نگفته ام. من به اصغر احترام می گذارم برای اینکه او» انتخاب «من بوده است. من در واقع با این کار به انتخاب خودم احترام می گذارم. داستان های من همیشه نیمی از داستان را روایت می کند. نیمی که قالبا به سود من نیست. من به نحو زیرکانه ای دوست دارم که ماجرا را این گونه روایت کنم. من هرگز از آنچه بر من گذشت چیزی نخواهم گفت و این تا جایی پیش می رود که نزدیک ترین دوستم هم فکر می کند که من زندگی خوبی داشته ام. من این قضاوت را به جان می خرم و با لبخندی از کنارش عبور می کنم

اما آنچه مهم است این نیست.ما هیچ وقت نخواهیم دانست که  واقعیت آنچه  در زندگی دیگران گذشته است چه بوده است .حتی اگر کمی دقت کنیم  در زندگی خودمان هم نمی توانیم با قاطعیت نظر بدهیم که آیا حق با ما بوده است یا نه .قاطعیت تنها از یک سو نگری و حماقت می آید.پس چگونه با خواندن دو خط از یک زندگی یک نفر به خودمان اجازه می دهیم که آن را تحلیل کنیم، قضاوت کنیم و حکم صادر کنیم؟ چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم که کل واقعیت آن چیزی نیست که ما می بینیم؟ آن چیزی که ما می بینیم  چیزی است که ما دوست داریم  ببینیم! باور کنید من عین همین داستان را می توانم به گونه ای روایت کنم که برای من دل بسوزانید و اشک بریزید و همه ی حق را به من بدهید.من هم می توانم در قالب یک زن بی پناه شکست خورده ی مظلوم بگنجم .من حتی می دانم که عبور از این چهارچوب چقدر کار گستاخانه ای است. با این همه از این چهارچوب عبور می کنم و مرد و مردانه در برابر قضاوتهای شما می ایستم.برای اینکه من به دنبال تایید یا دلسوزی یا نفرت شما نیستم .

من به دنبال یک خیال احمقانه ام .به این امید که شاید یک نفر با خودش فکر کند و به این نتیجه برسد که قضاوت دیگران کار اسانی نیست. که اساسا قضاوت کار درستی نیست. شاید یکی از ما از این منجلاب نجات پیدا کند و به خودش اجازه ندهد که برای دیگران حکم صادر کند.شاید یک نفر به این فکر بیفتد که همه ی حقیقت آن چیزی نیست که ما می بینیم