هیچ کس از طلاق ویولتا ناراحت نشد.پدرش  با خونسردی گفته بود خودت بهتر می دانی،تو دختر عاقلی هستی و صدای تلویزیون را بلند کرده بود. خواهر و دوستانش  توی آپارتمان ویولتا پارتی می گرفتند و از در و دیوار بالا می رفتند. همسایه ها توی آسانسور بهش پیشنهاد می دادند که هرکاری دارد در نبود مهندس برایش انجام بدهند .من حسادت می کردم  و دوست داشتم که این سعادت نصیب من هم بشود. حتی اصغر هم بعد از این که مدتی گوشه ی لبهایش را جوید ،سر عقل آمد.در واقع تنها کسی که از این واقعه به شدت ناراحت شد عمه بلقیس بود.آخر او متعلق به نسلی بود که در آن زن با لباس سفید عروس می شد و با کفن از خانه ی شوهرش بیرون می آمد.طفلک وقتی خبر را شنید مدام توی خانه راه می رفت و زیر لب قر می زد . دختره ی دیوونه برای چی لگدزد به بخت خودش؟ مهندس به اون خوبی ، آقا ، مودب، موفق..مگه چش بود؟ حالا تواین دور و زمونه مگه شوهر گیرش میاد؟

واقعیت این بود که ویولتا هیچ دلیل محکمه پسندی برای کارش نداشت. شوهرش نفقه می داد ومعتاد نبود. سو سابقه نداشت و زوجه ی دیگری اختیار نکرده بود و در ضمن عنین هم نبود. با توجه به این که قانون گذار تنها در صورتیکه مرد از این شرایط خارج شود حق را به زن می دهد باید گفت که ویولتا اصلا حقی نداشت. این که اوبا همسرش  تفاهم نداشت هم گمان درستی نیست.اصغر همه چیز را به او سپرده بود و هیچ مخالفتی با ویولتا نداشت.  در واقع اصغر آن قدر با  او تفاهم داشت که با پیشنهاد طلاق توافقی اش هم موافقت کرد( رجوع شود به پست هرچی تو بگی).

پس ویولتا چه مرگش بود؟ چرا نمی توانست مثل یک زن عادی آن زندگی عادی را ادامه بدهد؟آنا کارنینای تولستوی را به یاد دارید؟ چرا آنا کارنینا شوهر مهربانش را دوست نداشت؟چون از موههای روی گوش او بدش می آمد؟ ایا به نظر شما این می تواند دلیل محکمی برای  پایان یک زندکی باشد؟چرا مادام بواری زندگی  خوب و آرامش را به مخاطره می انداخت و در شهر با فاسقش در کالسکه  عشق بازی می کرد ؟

آنچه مسلم است  هیچ یک از این ضد قهرمانان در زندگی زناشویی شان شاد نبوده اند. هر کدام گم شده ای داشته اند. آنا کارنینا دنبال عشق می گشت ، مادام بواری دنبال هوس بود و ویولتا شاید خودش را در آن زندگی گم کرده بود. پاسخ  آنها اما  در هر سه  داستان یکی است :

پشت پا زدن به قرار دادهای مرسوم و جستجوی فردیت  و فریاد کردن خویشتن خویش. هر سه این زنان خیانت کارند. خیانت به وضع موجود  و جستجوی حقیقت درونی گناه آنهاست. آنها پای در سفری گذاشته اند که راه بازگشتی ندارد. در این سفر درونی هر کدام از ما دیر یا زود در می یابیم که تنهاییم.  این عصر را عصر تنهایی نامیده اند. آدمها در هیچ زمانه ای به این حد تنها و زخم خورده نبوده اند. آمار طلاق روز به روز بالا تر می رود. مفاهیمی مثل پای بندی و سوختن و ساختن و تحمل کردن به دست فراموشی سپرده می شود.ما برای پایان یک زندگی نا مطلوب ، یک رابطه ی بد، استعفا دادن از شغلی که دوستش نداریم دلیل چندانی نمی خواهیم.ما روز به روز تنها تر و تنها تر می شویم. ما نگرانی های عمه بلقیس را به سخره می گیریم. آیا آن نسل از ما شاد تر و سالم تر بوده اند؟ آیا پای بندی های آنان از روی اجبار و ترس و نادانی نبوده است؟ آیا تنهایی سیر طبیعی انسان در عصر ارتباطات نیست؟

من نمی دانم. تنها چیزی که می دانم این است که ویولتا را دوست دارم و شهامتش را  تحسین می کنم و به تمام زنها و مردهایی که به جای تکرار داستان های دیگران،قهرمان داستان زندگی خودشان هستند درود می فرستم. من  هم این گرگ های زخمی تنها را از آن گوسفند های پروار بیشتر دوست دارم.گوستاو فلوبر هم شیفته ی  قهرمان داستانش» اٍما بواری» شد.با اینکه اما یک ضد قهرمان زناکار است  اما  تعالی طلبی اش ما را شیفته ی او می کند. می گویند وقتی  فلوبر صحنه ی پایانی داستان را می نوشته که در آن مادام بواری خودکشی می کند  طعم آرسنیک را در دهان خودش مزه کرده بوده است. من هم وقتی از ویولتا می نویسم طعم فلزی آرسنیک را  در دهانم حس می کنم. .