شب های آخر بود. داشتم با دوستم تو بام تهران قدم می زدیم که زنگ زد. صداش رو نشناختم.
گفت خانوم محترم بنده رو بجا نمیارین؟ من یک زمانی نزدیک ترین آدم به شما بودم.
 گفتم آقای محترم اشتباه گرفتین.
آخر سر مجبور شد خودش رو معرفی کنه.پنج سال از جدایی مون گذشته بود.
گفت که سیم کارتش سوخته .قرار گذاشتیم تو دفتر امور مشترکین .خواهش کردالبوم عکس بچگی هاش رو هم براش ببرم. خدا رو شکر کردم که تو اسباب کشی آلبومش رو دور ننداخته بودم.
____
فرداش تو دفتر امور مشترکین نزدیک بود با همه دعواش بشه کلافه بود.آلبومش رو دادم دستش یک کم آروم شد.
گفتم ماشینت هم به اسم منه ،فردا بریم قالشو بکنیم. ( عادت داشت همه چیز رو به نام من بخره).گفتم تو رو خدا هر چی زودتر …
گفت حالا عجله ات چیه؟
هیچی نگفتم.
______
فرداش تو محضر اس ام اس زد که » سند ها رو امضا کن و برو بعد من میام امضا می کنم ،نمی خوام ببینمت .»
فهمیدم  دزدکی تو کوچه وایساده زاغ سیامو چوب زده به یک بهانه ی الکی کشیدمش تو دفتر خانه اسناد رسمی.وقتی داشت از پله ها می آمد بالا از شدت عصبانیت دستاش می لرزید.از بالای پله ها نگاش می کردم.
یادم افتاد 8 سال پیش اولین ماشینم رو همونجا خریدیم.از همین پله ها پایین رفتیم و سوار شدیم و رفتیم بیرون نهار خوردیم ، هوا بارونی بود و رو شیشه های ماشین رد قطره های بارون جوری توی ذهنم مونده که انگار همین دیروز بود.
سر پله ها که رسید توی پاگرد دستام رو باز کردم و لبخند زدم و محکم بغلش کردم و توی گوشش گقتم هیچی نگو!
مثل بچه ها خودش رو کشید عقب ، اخمی کرد و گفت می دونی ،من همون دیروز بخشیدمت.گقتم مرسی.
گفت می دونی، تا آخر عمرت همیشه می تونی رو من حساب کنی.خندیدم.
گفت من ازت می خوام فقط دو دقیقه با هم حرف بزنیم.هر وقتی که خواستی. این دو دقیقه را به من مدیونی.
چیزی نگفتم. انگار آرد ریخته باشن تو دهنم..حتی توی دهنم نچرخید بگم که دارم از ایران میرم.
________________
هفته ی بعد توی فرودگاه تو سالن انتظار یاد ش افتادم. زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود. موبایلم را خاموش کردم و برای همیشه تو چمدون انداختم. فکر کنم خیلی چیزا بود که باید گفته می شد. اما خوب همیشه یک سری حرفها نا گفته می مونه