هنوز عده ام سر نیومده بود که با شاهزاده آشنا شدم. شاهزاده همه ی اون چیزی بود که اصغر نبود. کوتوله ، بیکار ، دست پا چلفتی ،خسیس ، ولی با شاهزاده می شد ساعت ها خندید ، فیلم تماشا کرد ، آهنگ گوش داد ، رقصید و بازی کرد. ما با هم کلی بازی کردیم ، توپ بازی ، بدمینتون ،پوکر  و حتا مار پله و البته بازی های دیگه … ما با هم  کلی مهمونی گرفتیم،شراب انداختیم، برف بازی کردیم.شاهزاده هیچوقت برای من ماشین  یا ویلا نخرید، راستش انقدر خسیس بود که حتا یک پیتزا هم مهمونم نکرد . اما گاهی یک شاخه گل دستش بود ،شب ها محکم بغلم میکرد و نوازشم میکرد و گاهی  که بارون میومد بیدارم میکرد تا با هم به صدای بارون گوش بدیم.شاهزاده بارون رو میفهمید ، برف رو میفهمید ، نوازش رو میفهمید ،من رو با همه دیوونگی هام می فهمید.

هنوز هم که یادش میوفتم از مرور خاطراتی که با هم داشتیم لبخندی گوشه لبم میاد. عجیبه اما من از۶ ماه زندگی با  شاهزاده خیلی بیشتر از ۱۳ سال زندگی با اصغر خاطره دارم. درسته رابطه ما به هزار دلیل دیگه به بن بست رسید اما هنوز هم بدون هیچ بغض و کینه ایی  دوست هم هستیم.
من نمی دونم آدم ها از زندگیشون چی میخوان. حتا نمی دونم خودم  دنبال چی میگردم. اما فکر میکنم همه ی ما  به نوازش احتیاج داریم.نوازش لمس کردن روح یک نفره ، شناختن و درک یگانگی اون ادمه. نوازش یعنی من تورو دیدم و برای من با همه دنیا فرق داری.
 اصغر هیچ وقت من رو ندید. هیچوقت برام یک شاخه گل نیاورد ، هیچوقت بهم نگفت دوست دارم.اصغر آدم باهوشی بود ، می تونست  اعداد  ۲ رقمی  رو در ۳ رقمی ضرب کنه و انتگرال توابع سینوسی رو تو هوا بگیره ، می تونست خوب پول در بیاره ، می تونست برای زنش کادو تولد ۲۰۶ بخره. اما نتونست  اون زن رو حتا یک بار ارضا کنه،یک بار بهش بگه دوسش داره یا یک بار وقتی که اون زن به حمایت واقعی مردش احتیاج داره ازش پشتیبانی کنه.  شاید اینا چیزای کوچکی باشه اما  همین چیزای ظریف میتونه یک رابطه رو بسازه یا نابود کنه.
من اصغر رو دوست ندارم برای اینکه حضور نداشت ، حس نداشت، کرخت و خودخواه بود، برای اینکه هرگز نخواست بفهمه که منو چجوری لمس کنه ، هرگز نخواست بفهمه که من به چی فکر میکنم ، چه کتابی میخونم، چه دردی دارم،برای اینکه تمام این سالها من رو تنها گذشت، برای اینکه شبی که مادرم سرطان گرفت و من تا صبح راه رفتم و  گریه  کردم تا صبح خرناس کشید،برای اینکه شبی که بچه ام تو شکمم مرد وقتی منو رسوند بیمارستان رفت و  منو تنها گذشت انگار نه انگار که اون بچه مال هر دوی  ما بود . برای هزار دلیل دیگه ای که از یاد آوری ش فقط احساس حماقت میکنم که چرا بهترین سال های عمرم رو هدر دادم تا شاید ، شاید بتونم به کسی که مدت هاست عزیمت کرده بفهمونم که من هم وجود دارم.من اصغر رو دوست ندارم چون حتا  نفهمید که زندگی ما چجوری به بن بست رسید و با تعجب پرسید: مگه ما چی تو زندگیمون کم داشتیم؟ و هرگز نخواست که بدونه که واقعن تو اون زندگی  لعنتی چی کم بود.