از تو خیابون که  پیچیدم فهمیدم یک خبری شده، دو نفر آدم مشکوک وایساده بودن سر کوچه تند تند  سیگار دود می کردن، یکی شون دولا شد و یک ته سیگار بر داشت و روشن کرد، یاد سیمون دو بوار و ژان پل سارتر افتادم، شنیدم که زبر لبی به اون یکی گفت سروکله اش پیدا شد محسن. اونی که اسمش محسن بود گفت برای من هیچی مهم نیست گیتی، من واسه خاطر تو اینجا وایسادم. به روی خودم نیاوردم و پیچیدم تو کوچه؛ تو کوچه سوزن مینداختی پایین نمی اومد، انگار تو حموم زنونه سنگ پا گم شده باشه. کنار جوب دو تا ضعیفه که یکی شون سه نفر بود داشتن گیس و گیس کشی می کردن، چند نفر هم با یه نفر دیگه وایساده بودن تماشا، پرسیدم خواهرا دعوا سر چیه؟ یکی شون گفت: دعوا نیست ، اینها دارن باهم گفتمان می کنن، یکی شون میگه باید شوهر کرد اون یکی میگه باید روی پای خودمون وایسیم. البته به آلمانی حرف می زنه ، اون یکی به سویدی جواب میده ما درست حالیمون نشده  جریان چیه. .

همین طور حاج و واج مونده بودم. نگام رفت سمت خونه دیدم جمعیت عین مور و ملخ دم در اندورنی جمع شدن، دلم گواهی بد می داد، چند روز بود که اختر حالش خوش نبود. یک ریز بهونه اصغر رو می گرفت. انگار تخم کفتر به چونه اش بسته بود. یک دقه از زبون نمی افتاد. از ترس این که مبادا بلایی سر خودش آورده باشه دویدم سمت در، نفهمیدم چطوری اون جمعیت رو هل دادم و رفتم جلو. دیدم اختر افتاده تو بغل هما و داره ناله میکنه. چادرش پس رفته بود و یک عده آدم بیکار وایساده بودن نگاش می کردن. غیرتی شدم گفتم چی چی رو نیگا می کنین؟ گفتن والله آبجی ما چشممون پاکه فقط می خواستیم ببینیم اون ممه رو لولو برده یا  باز محمود دروغ گفته.. همین موقع یکی  داد زد جنده! آهای جنده و سریع تو جمعیت گم شد . یک عده دیگه در اومدن که جنده خودتی، چند نفر هم که با یک قیافه ی فلسفی گفتن ما همه جنده ایم که یک هو یک صدای گرومپ اومد و یک نفر محکم سرشو کوبید به دیوار. خیلی ناراحت به نظر می اومد. همین جوری اشک هاش گوله گوله می ریخت رو صورتش. گفتن قبلا فحش می داده حالا پشیمونه از صبح اومده اینجا دخیل بسته میگه توبه کار شده دیگه نمی خواد کسی رو قضاوت کنه اسمش حسنه . شایدم حسن علی باشه یا حسین علی.

نمی دونستم چی کار باید بکنم. گوشی را از تو زنبیلم در آوردم و زنگ زدم به سکینه ، اپراتور از پشت خط گفت سامانتای مورد نظر در غیبت صغرا می باشد ، لطفا شماره گیری نفرمایید.  گوشی را پرت کردم و از وسط مردم رفتم سمت اختر و گفتم این چه الم شنگه ای به پا کردی؟این لشگر سلم و تور از کجا اومده؟ تو داری این وبلاگ را   به انحراف می کشی. ما قرار نبود اینجا قصه ویس و رامین برای خلق خدا بگیم قرار بود سبز باشیم خیر سرمون، دو کلمه حرف درست درمون بزنیم  تو داری تشویش اذهان عمومی می کنی.قرار ما این بود؟ فکر کردی با دار و دسته ی کورها طرفی؟

همین موقع از مینی بوسی که وسط کوچه پارک کرده بود چند نفر با عینک دودی و عصای سفید  پیاده شدن و یکی شون داد کشید: خجالت بکش زهرا خانوم، ما کوریم ولی روشن دل نیستیم،  ماهر روز میایم وبلاگ شما را به خط بریل می خونیم. کور بودن بد نیست، کر بودن عیبه..خر بودن  از همه اش بد تره.

همین موقع اختر گوشه چشمش را باز کرد و دست منو گرفت و گفت می بینی ؟ می بینی چقدر ما تاثیر گزاریم؟ سام رو یادته ؟ اولش یک کلمه فارسی بلد نبود ، حالا بیا ببین عین بلبل فارسی حرف می زنه ، قدرتی خدا  خط نستعلیق هم می نویسه به چه قشنگیییی… و دوباره از حال رفت.  یک نفر منو هل داد و یک تیکه کاهگل از دیوار کند گرفت زیر دماغش و گفت  طفلک از حال رفته..چی کارش داری ؟ بزار بگه ، خوب این هم درد جامعه ماست. من از کالیفرنیا اومدم که بدونه تنها نیست. والله بالله ، ما زنهای ایرانی خیلی مظلومیم.

گفتم خانوم ، الان مردم دارن برای ازادی هزینه میدن، زندونی ها مون تو زندون از گشنگی هلاک میشن، اسراییل می خواد به ایران حمله کنه ، آخه تو این هاگیر واگیر چه وقت این حرفهاس؟ اختر لای چشش رو واز کرد و با بی حالی گفت: من می دونم چی کار دارم می کنم ،فرانسیس فورد کوپولا  امروز از هالیوود زنگ زد.میخواد در مورد ایران یک فیلم بسازه .ازم خواست که من فیلمنامه اش رو بنویسم. من اونجا می خوام از جنبش سبز هم بنویسم ، منتها حتما باید یا صحنه اولش عروسی باشه یا صحنه آخرش که مخاطب جذب بشه ، آخه می دونی ما ایرونی ها اصلا عروسی دوست داریم. این فرهنگ غنی ما رو می رسونه ، الهی که به حق ناموس زهرا همه ی جوونا سفید بخت بشن..

خواستم برگردم یک چیزی بهش بگم که از خواب پریدم.