والله من داشتم در ایران خوش و خرم!!!! زندگی میکردم، همه فشارها را تحمل میکردم و کماکان احساس میکردم در بهشت موعود هستم، خیلی بلاها به سرم آمده بود، با این حال دو دستی چسبیده بودم به وطنم.

در همین اوضاع و احوال بودم که خاله تناردیه به شکل غیرمنتظره ای دعوت نامه فرستاد. همه ما این چرخش را به حساب سفر سال گذشته اش گذاشتیم و اینکه خواسته جبران کند.

و این شد که من با یک بچه 6 ساله راهی دیار غربت و آغوش خانواده شدم، میگویند خاله، مادر دوم است. بماند که من در اوج گرفتاریهای کاری و بحرانهای مالی بودم و اصلا آمادگی سفر به ینگه دنیا را نداشتم ولی اصرارهای مکرر تلفنی که » تو بیا، به هیچی کار نداشته باش»، هیچ عذر و بهانه ای برای نرفتن برایم نگذاشته بود.

یک روز از سفرم گذشته بود که با این سوال اساسی مواجه شدم که «برنامه ات چیه؟ » و برنامه من یک سفر توریستی، آموزشی به خصوص برای پسرم بود. سوال دوم این بود که «چقدر پول آورده ای؟ 100 هزار تا آورده ای؟» و من این بار مبهوت تر از گذشته، با شرمندگی سرم را انداختم پایین. هردو پاسخ فاقد درجه اعتبار شناخته شدند.

یک ماه از سفرم گذشته بود که خاله تنادریه گفت، مهمان یک ماه، از این به بعد خودت باید مواد غذایی را بخری، و غذا درست کنی. باید مستقل شوی ولی میتوانی تا پایان سفرت، اینجا بمانی.

چهار ماه از سفرم گذشته بود که بعد از کلی توهین، گفت که باید از خانه آنها بروم.

امروز بعد از یازده ماه به لطف دولت خدمتگزار آمریکا، من ماندگار شده ام. روزهای سختی را گذراندم ولی زنده ماندم و پسرم را هم زنده نگه داشتم. خاله تناردیه به مامانم ای – میل زده و به زبان مادریش که همان انگلیسی است، نوشته که من درماندگی تو را در مدیریت کردن دخترت احساس کردم، خواستم کمک کنم ولی او تربیت ناپذیر است…….

پی نوشت: این دختر تربیت ناپذیر به زودی وارد 34 سالگی میشود.