چند وقت بود از هم بی خبر مانده بودیم، دورادور خبرش را داشتم که باردار شده  بود و  پسری  به دنیا آورده . اما آن روز که زنگ زد با قاطعیت گفت باید ببینمت. توی رستوران پستوی ساختمان آفتاب  قرار گزاشتیم. از در که اومد تو نشناختمش. مثل همیشه باریک و بلند. حتی از همیشه اش لاغر تر شده بود. انگار نه انگار از زایمانش فقط یک ماه گذشته بود. سالاد سزار و راویولی سقارش دادیم. از این در و آن در گفتیم . می دانستم که خبری شده اما چیزی نپرسیدم. دستهایش کمی می لرزید و به زحمت بر خودش مسلط بود. آخر سر با همان لحن آرام گفت : من جدا شدم.کاهویی که به سمت دهانم می بردم از روی چنگال پرت شد روی میز و قطره های پنیر پارمژان پاشید روی شال ابریشمی ام. چند شب بعد از اینکه پارسا به دنیا آمد، شوهرم از خانه رفت. گفت صدای گریه ی بچه آزارش می دهد. ناگهان یادش آمد که دلش مسافرت و تفریح و دختر بازی می خواهد. دو هفته بعد طلاقم داد. من مخالفت کردم اما می دونی که حق طلاق با مرد است .بهت زده نگاهش می کردم.حالا چی کار می خواهی بکنی؟ بزرگش می کنم! حتی یک قطره هم اشک نریخت.. من تمام راه  برگشت توی ماشین تنها یی زار زدم و اشگ هایم طعم سرکه بالزامیک می داد.

***

پسرش را به دندان کشید، برایش از جان مایه گذاشت ، آن قدر در کارش موفق شد که نگذارد فرزندش چیزی از هم سن و سالهایش کم داشته باشد و حسرت چیزی را بخورد، پسری که در برابر چشمهای ما بزرگ شد و زبان باز کرد و  قد کشید و هرگزپدرش را ندید.پسری که همان چشمهای سیاه براق و زیبای مادرش را داشت.

***

از آن روز شش سال گذشت آن روزهای گرم و کشدار تابستان مزخرفی که همه ی ما راهی غربت شدیم را خوب به یاد دارم.دنبال یک مدرسه ی خوب می گشت و به هرکسی رو می انداخت،پای سرنوشت پسرش در میان بود. من سرگردانی اش را می دیدم.می گفت هر جا می خواهم اسمش را بنویسم پدرش را می خواهند،از بچه ی شش ساله می پرسند پس چرا پدرت با شما نیست؟ سوال های عقیدتی می پرسند،  سوال می کنند که ایا در خانه ماهواره دارید؟ آیا مادرت چادری است؟من پسرم را جوری تربیت کرده ام که هرگز دروغ نگوید ، این روزها نمی دانم که آیا تربیت من برای این جا درست است ؟نمی خواهم پسرم در این جامعه ی بیمار بزرگ شود.

این بار اشگ در چشمهایش جمع شده بود.

چندی بعد دست پسرش را گرفت و به آ ب و آتش زد و از این خاک سفله پرور پرید ، به امید آنکه پسرش در خاکی زندگی کند که  مجبور نباشد برای توضیح زندگی اش دروغ ببافد و شرمسار باشد .

نام آن زن سامانتا بود .