روی لبه ی  تخت نشسته و من زیر پاش کف زمین روی گلیم دراز کشیدم. سرم از شراب و شکلات منگ است و دارم به این فاصله های لعنتی فکر می کنم.  به اینکه عزیز ترین کسی که توی این دنیای لعنتی دارم اون سر دنیا به من احتیاج داره  و من جز اینکه شب تا صبح از فکر و خیال به خودم بپیچم هیچ کاری از دستم بر نمی آد.

انگار که فکر من را خوانده باشد ؛ می گوید: دوست داشتم وقتی مادر بزرگم می میرد کنارش باشم. مادر بزرگم سیزده سال هر روز صبح برای من نون سنگک تازه گرفت . من همه ی دلخوشی اش هستم. من باید  مثل یک مرد موقع مرگ کنارش باشم. روی «مثل یک مرد » تاکید می کند چون هنوز یک بچه گربه ی با مزه است برای من و خودش هم می داند. چیزی که نمی داند این است که چشمهایش قرمز شده و یک قطره اشک روی گونه اش سر می خورد ،در حالیکه می گفت عهد کرده که هرگز  توی این خاک غریب گریه نکند. آن شب  وقتی مست و پاتیل برگشتیم خونه و آواز خواندیم این را گفت.توی تخت دراز کشیدیم و  با هم گل گلدون من شکسته در باد  خوندیم. توی تاریکی دستش را گذاشت روی صورت من که از اشک خیس بود. گفت گریه نکن، خواهش می کنم. من اما دست خودم نبود. یاد همه ی آن گلهای گلدانی که در باد شکسته بودند مرا دلتنگ می کرد ، چقدر دلم تنگ بود،گریه ام شکست و رها شد،  شروع کردم به صدای بلند هق هق کردن.گفت اگر گریه کنی من هم گریه می کنم و بعد  به گریه افتاد.تمام شب کنار هم طاق باز خوابیدیم و مثل دو تا بچه گریه کردیم.هنوز مانده تا یاد بگیرد  که مرد ها هم وقتی که گل گلدانشان در باد شکسته  باشد باید گریه کنند.

بعد التحریر: هیچ ، فقط خواستم گفته باشم که ما حالمان خوب است ، شما باور نکنید.