عصر جمعه ی تابستون بود ،همین چارسال پارسالها، خانوم والده رفته بودن مهمونی .داداشی داشت دوش می گرفت و زیر دوش فاینال کات پینک رو می خوند. ما هم نشسته بودیم در معیت آقا جون تی وی نگاه می کردیم ، یک گوشه چشممون هم به در بود که آقا امام زمان بالاخره این جمعه میاد یا نمیاد که یهو زمین لرزید. آقا جون عینکش را از رو دماغ مبارک جابه جا کرد وفرمود: زلزله !

همین جور که ساختمون می لرزید پریدم سمت چهار چوب در، صدای جیغ تو ساختمون پیچیده بود و همساده ها از تو راه پله تند تند مثل مورچه هایی که آب تو لونشون افتاده می رفتن سمت کوچه. برگشتم به اقا جون نگاه کردم. همونجوری آروم نشسته بود روی مبل. داد زدم پس چرا نشستین؟ بیاین بریم خطرناکه.

نگاه عجیبی کرد و گفت: عزیز من ،کجا بیام؟ پاره ی تنم اینجاس. و اشاره کرد به سمت در حموم. تو برو. مراقب خودت باش..

انگار یک سطل آب یخ روم ریختن. همین موقع در حموم باز شد و موش  اب کشیده  نصف کله اش را آورد بیرون و با یک قیافه ی عجیب پرسید: چیزی شده؟

___

خیلی وقتها به این ماجرا فکر می کنم. این که مردم این روزها  از مملکت فرار  می کنند و همه می خوان هر جوری که شده بزنن بیرون برام قابل درکه . خدا وکیلی اش هم جمهوری اسلامی از یک زلزله ی 7 ریشتری خطرناک تره.یک فیلسوفی می گفت زندگی تو ایران عین سوار شدن تو یک قطاریه که ترمزش بریده و داره به سمت دره میره. هر روز که از خواب پا میشی معلوم نیس چه بلایی می خواد سرت بیاد. یک روز باید از زلزله  بترسی یک روز از جنگ ، یک روز بنزین نداری و یک روز توی آب شهر نیترات به خوردت می دهند. یک روز پارازیت می فرستن و یک روز گاز اشک آور بهت شلیک می کنن .یک روز پرتت می کنن تو گشت ارشاد و یک روز زیر چرخ لهت می کنند، معلومه که اگر مثل من از اهالی فرار باشی اولین فکری که به سرت می رسه اینه که فرار کنی.

اما  وقتی فرار می کنی چه چیزهایی رو پشت سرت جا می گذاری؟مطمئنی که کسی توی حموم جا نمونده؟واقعا کدوم بهتره؟ گاهی وقتها بهتره آدم کنار عزیز ترینش زنده به گور بشه تا اینکه جون به در ببره، گاهی وقتها ممکنه بهتر باشه  بره بیرون تا بتونه برگرده و بقیه رو از زیر آوار بکشه بیرون یا یک جوری کمک کنه. گاهی وقتها هم هر دوش مزخرفه.  کدوم انتخاب بهتریه وقتی رو خط زلزله نشستی؟

به هر حال وقتی تصمیم میگیری که بری باید یادت باشه که همیشه یک چیز خیلی مهم رو پشت سرت جا گذاشتی.چیزی که هیچ درجه ای از مستی تو را از شرش خلاص نمی کنه و هر بار که گل گلدون گوش بدی روی سینه ات آوار میشه. یک چیز فراموش شده  که وقتی از دست دادی تازه می فهمی که چه ارزشی داشت. یک چیزی مثل وطنت..