من هیچ وقت نتونستم به آریایی بودنم افتخارکنم. راستش را بگم یک جورایی  حرصم می گیره از اینهایی که همه ی افتخارشون به داریوش و کوروش کبیر ختم میشه . خوبه آدم برای افتخار کردن یک چیزی پیدا کنه که  حداقل مال چند صد سال اخیرباشه. ما هم که از چند صد سال پیش جز  مورد تجاوز قرار گرفتن چیز زیادی تو چنته نداریم. تجاوز ترک ها ، مغول ها ، از همه بد تر اعراب،  که خودمون با خریتمون هنوز داریم ادامه اش می دیم… خوب ،مورد تجاوز واقع شدن هم واقعا زیاد قابل افتخار نیست.

این شد که واسه ما وطن شد یک چیز عاریتی بی خاصیت. یک تیکه خاک بی مصرف.هیچ کس هم یادش نموند که این خاک بی مصرف پراست از منابع، معادن، نفت و گاز و اورانیوم و خاویار و پسته و زعفران ، تاریخ غنی ، اقلیم بی مانند و موقعیت سوق الجیشی بی نظیر .

آره خوب ، لابد همتون تا حالا فهمیدین که من چقدر وطن پرست هستم . یک بار وقتی دایی ام داشت از وطن پرستی دم می زد خواهرم رو کرد به من و گفت: من کل ایران را با یک آدامس عوض می کنم. من اما بهش  گفتم ارزون نفروش یک خروس قندی هم بگیر.

امروز خواهرم اون سر دنیا تو اروپا افتاده زمین و هیچ کس نیست که دستش را بگیرد. من اینجا تو آخر دنیا دارم جلز ولز می کنم. دوستام همه جای دنیا پراکنده اند. امروز من می فهمم که وطن داشتن یعنی چی ، به زبون خودت حرف زدن و در فرهنگ خودت رشد کردن و پا گرفتن و در کنار ریشه هایت جوانه زدن و تعلق به خاک چه ارزشی دارد. امروز می فهمم دومین کشور صادر کننده ی نفت  و اولین ذخایر گاز و اون همه نعمتی که ما در آن یک تکه خاک بی مصرف داشتیم چه ارزشی دارد..

چند روز پیش  با یکی از این اوزی ها حرف می زدم. لابد می دونین که در اصل  این جماعت  یک مشت دزد و بزهکار بودن که به استرالیا تبعید شدند و بومی ها رو کشتن و این خاک را صاحب شدن.

برگشت گفت: شما تو ایران کیا رو کشتین که اون خاک رو تصاحب کردین؟

گفتم ما کسی رو نکشتیم ، ما انقدر قدیمی هستیم که کسی قبل از ما اونجا زندگی نمی کرد. مادها به اون خاک مهاجرت کردن و وجب به وجب آن جا را ساختند. برای ساختنش هم از دماغ کسی خون نیومد.در واقع  ما اولین منشور حقوق بشر رو تنظیم کردیم..

حوصله اش سر رفت. آخر سر هم باور نکرد که تمدن ما انقدر قدیمی باشه. دوست داشتم بزنم تو صورت احمقش. دیدم منم شدم مثل همه ی اون آدمهایی که همیشه ازشون حرصم می گرفتو داشتم به چیزی افتخار می کردم که خیلی سال پیش از بین رفته بود. امروز دیگه کسی به تخمش هم نیست که کوروش کبیر چی بود  و چی کرد. حالا که ما یک ملت بیچاره ی جهان سومی ، تروریست و درب و داغون وآواره هستیم. با این حال ادامه دادم: سرزمین من یکی از قدیمی ترین امپراطوری های  جهان است ، ما 2500 سال تاریخ مدون داریم. ما جایی را اشغال نکردیم . ما اون فلات رو آباد کردیم و بزرگترین تمدن رو روش بنا کردیم….

با بی تفاوتی و دهن باز نگاهم می کرد ،لبخندی زدم و گفتم:با همه ی این ها ، من همه ی مملکتم را می دهم و به جاش یک آدامس می گیرم. قبول؟. .