خدا رفتگان همه  رابیامرزد. مادربزرگم گاهی  قبل از خواب برامون قصه می گفت. نارنج و ترنج، کدو قلقله زن و  قصه ی  پیرزنی که یک خونه ی قد قربیل داشت…

جونم براتون بگه که شبی از شبهای طوفانی که  پیرزن تو قربیلکش نشسته بود یکی  تق و تق و تق در می زنه. میپرسه کیه کیه در می زنه؟ گنجیشکه که زیر بارون خیس شده بود میگه: منم منم خاله پیرزن، درو وا کن دارم زیر بارون خیس میشم. .خاله پیرزن در رو باز می کنه و گنجیشک رو راه میده کنار چراغ تا گرم بشه ،اما همین موقع باز تق و تق و تق در می زنن  و این بار خانوم غازه پشت در بوده .پیرزن در رو برای غازه هم  باز می کنه و تا میاد بشینه و برای خودش چایی بریزه ، آقا خروسه که تو بارون خیس خیس شده بوده تق و تق و تق در می زنه . صاحب خونه با خوشرویی به اونم پناه می ده.وقتی سر و کله ی  خانوم بزی  پیدا میشه ، پیرزن که خونه اش قد قربیل بوده از مهمونها خواهش میکنه که یک کم جمع و جورتر بشینن تا بزه هم جا بشه؛ جا دادن آقا گاوه سخت تره و  پیرزن مجبور میشه بهش بگه که جا نداره ، اما مهمون ها باز یک کمی جمع تر می شینن و آخر سر گاوه هم میاد تو.درد سرتون ندم ،اسب و الاغ وفیل هم  در می زنن وعاقبت همشون با مهربونی کنار هم جا می شدن و گل میگن و گل میشنفتن.  فردا صبحش هم تصمیم می گیرن موندگار بشن و کنار هم خوش و خرم زندگی کنند.بعد مامان بزرگم لبخندی می زد و می گفت: قصه ی ما به سر رسید،کلاغه به خونه اش نرسید .

مامان بزرگم هیچ وقت آخر این داستان نگفت که قصه ی ما دروغ بود. خانه ی خودش هم با اینکه قد یک قربیل بود هر روز از مهمون پر و خالی می شد. غروب ها باغچه رو آب می دادن و انار دون کرده روی میز کنار حوض می گذاشتند. کم کم سر و کله ی مهمون ها پیدا می شد.توی اون خونه ی کلنگی با اون آجرهای بهمنی همیشه یک استکان چای برای هر کسی که در می زد پیدا می شد، هیچ مهمونی ناخوانده نبود، هیچ کس جای کسی رو تنگ نمی کرد و تا وقتی خانومجون زنده بود هیچ وقت جا برای کسی کم نیومد. .. .

پی نوشت: نمی دونم ، کسی اینجا این قصه رو یادش هست؟ اصلا هنوز کسی برای بچه اش قصه میگه؟راستی یک چیزهای کوچیکی مثل مهربونی، مهمون نوازی ، مدارا کی  به قصه پیوست؟می دونم ، می دونم ، الان میگین برو بابا حوصله داری، کی حوصله ی داستان داره ، کی حوصله ی مهمون داره ،کی حوصله ی یار مهربون داره ،این روزها قصه ها مونم از جنس غصه هامون شده. این روزها  داستان بزبزقندی برای  بچه هامون تعریف می کنیم تا درو روی غربیه  وا نکنن، قصه ی زاغک و پنیر می گیم که به هیچ حرف خوبی اعتنا نکنن.خاله پیرزن تو این زمونه پیدا نمیشه ، اگر هم باشه  گنجیشکه دزده  و پولهاش رو می دزده و گاوه بهش تجاوز می کنه  یا اسبه سرش رو می بره.

و من دلم میگیره وقتی می بینم که خاله پیرزن قصه هم مثل مادر بزرگ من زیر خروارها خاک مدفون شده ، دلم میگیره از این همه وحشت و تنهایی تو دنیایی که دیگه کسی برای کسی داستان های قشنگ نمیگه  و توی شبهای خالی و بدون داستانش دیگه مهتاب نمیاد، کرم شبتاب نمیاد،