روی کاسه توالت خم می شوم و تکه های گوجه فرنگی و خیار روی سنگ خلا می ریزد.عق می زنم وزرداب بالا می آورم.سرم گیج می رود و همه چیز حالم را به هم می زند. بوی تن خودم، بوی غذای همسایه ، بوی کاغذ روزنامه دلم را آشوب می کند.دکتر لبخندی می زند و می گوید مبارک است. قرص اسید فولیک می نویسد وراهی ام می کند.  یک زندگی در بطن من شروع شده  است.من دیگر فقط من نیستم ، قلبم با قلب کوچک دیگری می تپد و حیاتم به زندگی انسانی دیگر گره خورده است و هیچ کس نمی تواند این چند سلول زنده را از من بگیرد.

عکس های  سونوگرافی بی سر و تهش را  نگاه می کنم و توی دلم قند آب می کنند.روز به روز پهن تر می شوم و شکمم جلو می آید. جلوی ایینه می ایستم و از نیم رخ به شکم بر آمده ام نگاه می کنم و لبخند رضایت آمیزی می زنم. انقدر درگیر  موجودی که توی شکمم دست و پا می زند شده ام که همه را فراموش کرده ام. اصغر روز به روز دور تر وسرد تر می شود.حتی حاضر نمی شود  دستش را روی شکمم بگذارد. یک بار هم می گوید شاید من اصلا بچه نمی خواستم! می گویم هیسسسسس! چیزی نگو ،می شنوه. این دلش کوچیکه. قهر می کنه و میره ها!پوزخندی می زند و شانه هایش را بالا می اندازد.نمی فهمم چش شده. مادرم می گوید مردها همین جوری اند. هروقت که بیشتر بهشان احتیاج داری بیشتر گم و گور می شوند. شاید هم حسادت می کند. از اینکه تمام قفسه ی کتاب های من پر از کتاب های مربوط به روانشناسی جنین  و مراقبت های دوران بارداری شده  یا از اینکه ما  با هم حمام می رویم و پیاده روی می کنیم، با هم حرف می زنیم  ..و او تنها مانده است. شاید هم می ترسد.آخر سر یک شب سر یک چیز مزخرف دعوا می کنیم و می گوید: از کجا که من پدر این بچه باشم؟

انگار  توی صورتم زده باشند.هورمون ها هم به کمک می آیند وتعادلم از دست می رود.اشکهایم مثل سیلاب جاری می شود. توی  خونه  با شکم گنده ام  تند تند راه می روم و به آسمان فحش می دهم و چند بار با مشت روی شکمم می کوبم ، وقتی به خودم می آیم  به وحشت می افتم.

چند شب بعد دردهایم شروع می شود.تا صبح به خودم می پیچم. نزدیک سحر یک قطره خون روی کاسه ی توالت می چکد .اصغررا بیدار می کنم ، از درد و ترس مچاله شده ام و نفسم بالا نمی آید. هواگرگ و میش است و بیرون باران  می آید. مردم با    قیافه های خواب الود توی ایستگاه های اتوبوس زیر باران با چتر منتظر ایستاده اند. همه چیز مثل خواب از جلوی چشم هایم عبور می کند: کاشی های سرد بیمارستان…پرستاری که خبر بد را می دهد. ..سوزنی که کیسه ی آبم را سوراخ می کند… خونی که ساعت ها قطره قطره و آرام از من جاری می شود… صورت غمگین مادرم که خودش را به بیمارستان رسانده. همه و همه  با هم قاطی می شود. صدای دکترم را می شنوم که دستور می دهد که اطاق عمل را آماده کنند،توی راهروی بیمارستان پدرم را می بینم، دستهایم را می گیرد و لبخند  تلخی می زند. می پرسم اصغر کجاست؟ کسی می گوید  رفت ، باید می رفت، کار داشت. و این آخرین جمله ای است که می شنوم

***

دست روی شکمم می کشم و جای خالی اش ته جگرم را می سوزاند. انقدر گریه کرده ام که چشم برای گریه کردن کم می آورم.همه با من مهربانی می کنند. اصغر با یک گردن بند طلا ی گران  از راه می رسد.من گردن بند نمی خواهم. او را هم نمی خواهم، دیگر نمی خواهم باهاش زندگی کنم. همه حرفهای مرا پای افسردگی ام می گذارند. هیچ کس زخم مرا نمی بیند. از همان زخم ها که آرام آرام  و در انزوا روح را مثل خوره می خورد…

***

مدتها در افسردگی  فرو می روم. اما نمی میرم. سالها بعد می فهمم که تمام آن اتفاق هدیه ی شیرینی بودکه در زرورقی تلخ پیچیده شده بود .می فهمم که گاهی هدیه ای که زندگی به ما می دهد  شکل یک زخم است .  زخم می تواند  شکنندگی زندگی را به یاد مان بیاورد.همان طور که مرگ می تواند یادمان بیاورد که حیات به خودی خود یک معجزه  است و هر موجود زنده ای -حتی یک برگ – فقط و فقط برای زنده بودنش وجودی مقدس است.من این را می فهمم برای آنکه شاهد یک زندگی کوتاه بودم.زندگی کوتاهی که با یک استفراغ شروع شد و با یک قطره خون پایان یافت .کودکی که هرگز زاده نشد چشمهایم را با اشک اشتی داد و نگاهم را مادرانه کرد و جای خالی اش زخمی را به من هدیه داد تا همیشه با خودم داشته باشم. من هم در عوض به او چیزی را هدیه کردم که هیچ مادری به فرزندش نمی تواند پیشکش کند. چیزی ارام تر و آسان تر از زندگی.چیزی که در آن از استفراغ و خون  و درد و زخم خبری نیست. چیزی به نام مرگ .