میلان کوندرا در فصل پایانی کتاب «جاودانگی «اش، زنی را تصویر می کند که هیچ تصویری ندارد. هیچ کس متوجه حضورش نمی شود، مردم در خیابان به او تنه می زنند و در مترو گاهی اشتباهی روی  صندلی که او نشسته می نشینند. او آنقدر محو و سایه وار  زندگی می کند که  اصلا دیده نمی شود. میلان کوندرا در کتاب جاودانگی از انسان ها  و تلاششان برای  جاودانه شدن سخن می گوید، او معتقد است  که هیچ چیز به اندازه ی نابودی و پیوستن به «هیچ » برای بشر دردناک نیست و همه ی هیاهوی ما برای گریز از همین هیچ شدن است وهمه ی در به دری های  همه ی  آدمها برای پیوستن به جاودانگی است . ما برای جاودانه شدن به هر کاری چنگ می زنیم  و نهایت تلاشمان را می کنیم، حتی اگر این تلاش در حد نواختن سیلی بر صورت کسی باشد که به جاودانگی پیوسته است :او به جاودانگی پیوسته و ما با سنجاق کردن خود به او ، خود را به ابدیت پیوند می زنیم. .

گاهی وقتی به خودم نگاه می کنم  یاد آن زن می افتم ، همان زنی که هیچ کس او را نمی دید. من و سامانتا وویولتا زندگی  شبیه به هم داشتیم. هر سه درس خوانده بودیم، هر سه جدا شدیم، هرسه به دلایلی از وطن کوچ کردیم. سامانتا زیبا  و  دوست داشتنی بود. همیشه دور و برش پر از مردهای تحصیل کرده و موفقی بود که البته اکثرا متاهل بودند. ویولتا شلوغ  وسر به هوا و دیوانه بود.بساطش شبیه مرد خنزرپنزری بوف کور صادق هدایت بود و  از گزلیک تا شونه ی شکسته در آن پیدا می شد و از پسر 18 ساله ی کراکی  تا پیرزن 90 ساله ی چادری را در بر می گرفت ..

من تنها کسی بودم که شمار دوستانم هیچ وقت به عدد انگشتان یک دست هم نرسید.منزوی نبودم اما تنهایی را دوست داشتم.عاشق مردم نبودم اما پیشرفت و آسایش  و بهتر زندگی کردنشان را دوست داشتم. من هیچ وقت ازدرد دلها و دل مشغولی هایم نگفتم، برای آنکه دل مشغولی های من مهم نیست. همیشه سعی کردم نمای بزرگ تر را ببینم و فقر فرهنگی و ترس و جهالت را نشانه بروم. امروز می بینم که   چیزی که انقدر دنبالش بودم نه در دنیای واقع و نه در عالم مجاز خریداری ندارد. واقعیت این است که من تلخ و نا خواستنی هستم و حرفهایم خریداری ندارد. گاهی به خودم دلداری می دهم که این تلخی گزنده ی حقیقت است که بر من سایه افکنده است. هرچند که خودم هم می دانم که این گونه نیست..هرچه هست مهم نیست مهم نیست مهم نیست..شاید هم برای من، پیوستن به جاودانگی پشیزی نمی ارزد.