دور از جون شما که می شنوید دوستی داشتم که دیدنش کفاره داشت. صورت آبله رو و جوش جوشی، موههای وزوزی ، دماغ عقابی و پاهای پرانتزی کوتاه، حتی روی سینه و دستها و پاهایش هم پوشیده از جوش های ریز و چرکی بود.گویا خداوند متعال نعوذ بالله وقت خلقت این بنده اش روی چاهک مستراح نشسته بود. بخت و بالینی هم نداشت و پول و پله و پدر پولدار هم نصیبش نشده بود. تنها چیزی که داشت پشتکار و درستکاری و نجابت بود که آن هم توی این روزگار به لعنت خدا نمی ارزد.با این اوصاف جای تعجب نداشت که 35 را رد کرده بود و خواستگاری هم نداشت. نه اینکه برای ما مهم باشد، اما چون برای خودش مهم بود و یک جورایی احساس ترشیدگی می کرد همه به فکرش بودیم تا اینکه یکی از دوستان اورا برای فامیل دوری تکه گرفت.

از قضای روزگار فامیل ایشان بر خلاف اغلب هم جنسان خود دنبال خط و خال و دلبر بچه سال نبود. دنیا را گشته بود و سرد و گرم چشیده و مال و منال اندوخته و عاقله زنی می خواست که در کنارش زندگی بگذراند. خلاصه انگ این دوست ما بود. کلی صحبت کردیم و موافقتش را جلب کردیم و قرار گذاشتند که همدیگر را در یک کافی شاپ ببینند. بعد ها هم خبر دار شدیم که گویا دوست زیبا روی ما  بدون هیچ دلیلی با اخم و تخم و سگرمه های در هم و نیش زبان اشک خواستگار بیچاره را در آورده بود  و هر قدر آن بینوا از در ملاطفت در آمده بود این با عتاب خطاب کرده بود .خلاصه عاقبت وصلتی سر نگرفت و ما هم بی خیال ماجرا شدیم.

از قدیم و ندیم گفتند که قسمت را سیمرغ هم نمی تواند عوض بکند ، اما  هر وقت یاد این ماجرا می افتادم به این فکر می کردم که چرا این دوست ما به بخت خودش اینجوری لگد زد و موقعیت خوبی را که تقریبا برایش امکان تکرار نداشت خراب کرد. با خودم فکر می کردم که کاش لااقل می توانست یک لبخند ناقابل بزند و با شیرینی روی زشتی اش را بپوشاند. آن روزها نمی دانستم که  همه چیز این دنیا شبیه یک چرخه است و امان از وقتی که توی یک چرخه ی تخریبی گیر می کنی. تو تلخ می شوی و تنها می شوی و هرچه تنها تر می شوی تلخ تر می شوی و این چرخه هی خودش را تشدید می کند و بیرون پریدن از آن گاهی ناممکن می شود . آن روزها نمی دانستم که گاهی جوری توی چرخه ات گیر می کنی که  حتی یک لبخند ساده هم به لبت نمی نشیند..  .

این روزها ،گاهی وقتی به قیافه ی اخممو و گرفته ی  خودم نگاه می کنم ،یاد آن بیچاره می افتم.خوب می دانم که وقتی اوضاع به کام نیست ، وقتی زمین و زمان و روزگار با آدم سر نا سازگاری می گذارد باید لبخند زد. باید با سبکی و شادی و خنده از روی مصیبت ها پرید.خوب می دانم که هیچ موقعیتی بر روی یک چهره ی بسته و درهم، گشوده نخواهد شد، نه فقط دوست ، همسر ، عشق ، که پول و پیشرفت و سلامت و شادی هم از آدم بد اخلاق فرار می کند. می دانم که آن وقتی که از همه بیشتر سخت است ،باید بیشتر لبخند زد.این روزها مدام به خودم نهیب می زنم ، سرت را بالا بگیر دختر، بخند به دنیا ، حد اقل لبخند بزن ، احمق . لبخند بزن ، احمق، لبخند بزن….. لعنتی!.