31شهریور59 است .با کامیونی پراز اسباب  دورمیدان ازادی منتظریم تا صاحبخانه کلید منزل را بیاورد. ماموریت پدر در شهرستان تمام شده و به تهران بازگشته ایم.انگار صدام هم منتظر بود به یمن ورود ما فرودگاه مهراباد را بمباران کند . دودی سیاه اسمان را پرکرده و امبولانس ها اژیر کشان از کنارمان میگذرند. کسی نمی داند چه خبر است. جنگ شروع شده است.

مدرسه می رفتم .دسته ای قبض *کمک به جبهه ها * بما داده بودند تا پول جمع کنیم تا رزمندگان فشنگ داشته باشند که از ناموس مملکت دفاع کنند. اگر پانصد تومان جمع میکردیم قبض ها تمام میشد . با زغال چهره صدام را روی اکاستیو نقاشی کرده بودند و هرکسی پانصد تومان جمع میکرد و قبض هایش تمام میشد. جایزه اش پرتاب دارت بسوی این پرتره بود .وقتی کسی به این افتخار نایل میشد انگار فتح الفتوح کرده      می گفتی این دارت ها قرار است. واقعا به صورت  صدام بخورد.دو هفته میگذشت و به هرکس که میشناختم از پدر و مادر تا رفتگر و سوپری سر کوچه رو انداخته بودم و پول گرفته بودم اما کو تا پانصد تومان؟؟ تنها امیدم به میهمانی روز جمعه بود و ادم های جدید ..بجای بازی با بچه ها به پدر و مادر ها اویزان بودم و از اجر اخروی کمک به رزمندگان میگفتم..اخ که چقدر ان روز التماس کردم.ارزو داشتم دارتم را به چشم صدام بزنم. تا شب 470 تومان جمع شد.پدرم که دید در حال خودکشانی بسر میبرم 30 تومن باقی مانده را هم داد تا هم دخترش نمیرد و هم تتمه ابرویش حفظ شود ( تصمیم داشتم 30 تومان باقی مانده را از عابرین خیابان جمع کنم؟؟).. تا صبح خواب به چشمم نیامد صبح تمام راه را تا رسیدن به وصال صدام دویدم اما عکس را برداشته بودند. پول ها را گرفتند و نگذاشتند چشم صدا را سوراخ کنم. انروز با تمام وجود معنای شعر *چقدر زود دیر میشود*  را درک کردم. گریه امانم نداد . ….

صبح ها سرصف برای پیروزی رزمندگان دعا میکردیم و از خدا می خواستیم از عمر ما کم کند و بجایش بدهد که عمر رهبرمان زیاد شود. الان میفهمم که خدا چقدر با جنبه بود و دعایمان را مستجاب نکرد. یادمه شبها مادرم همه مان را در یک اتاق میخواباند که اگر خانه مان بمب خورد همه باهم بمیریم و کسی بی کس نشود (یک لحظه فکر کنید هرشب با این فکر خوابیدن که ممکن است خواب به خواب بروی لای دست حوری ها)

انروز ها شعار میدادیم *راه قدس از کربلا میگذرد* و کلا اگر جلویمان را نگرفته بودند قدس که هیچی الان نزدیک های سانفرانسیسکو بودیم .اما این روزها فکر می کنم ما که نتوانستیم اما خدا پدر این امریکایی ها را بیامرزد که همین کربلا رو واسه زیارت ما ازاد کردند

پی نوشت :جنگ چیز وحشتناکی است. آن هم جنگی بی دلیل با کشور همسایه و مسلمان و شیعه ، جنگی که جز خسارت و نابودی ، جز شهرهای ویران شده و جوانان پرپر شده و مردمی بی اعتماد و ترسیده هیچ ثمری نداشت. خاطرات کودکی نسل ما پرشده از کمبود… کوپن..صف… نبود پدر …سختی مادر… شهید…اژیر زرد و قرمز….

.وچقدر این روزها ترس از زنده شدن این خاطرات وجودم را پر کرده است