جوجه اردک زشت ، قوی زیبایی بود. او زشت به نظر می آمد برای آنکه از بد حادثه  قاطی یک  دسته  اردک شده بود.بر خلاف آنچه به نظر می رسید  او زیبا بود ولی  تنها در پایان داستان این را می فهمد، آن هم وقتی که دیگر جوجه نیست( بلوغ ) و در دریاچه ای شنا می کند و مردم او را با انگشت به هم نشان می دهند و او برای اولین بار در انعکاس آب زیبایی اش را در می یابد.

من این داستان را خیلی دوست دارم. داستان عجیب جوجه اردکی که اصلا اردک نبود . گاهی فکر می کنم که داستان همه ی ما  شبیه  آن جوجه اردک زشت است و درون هرکدام از ما قوی زیبای منحصر به فردی است که در تقابل با جامعه ای خشن فردیتش را از دست می دهد و قاطی اردک ها  به فراموش  سپرده می شود. او بارها و بارها  زمین می خورد، له می شود و تحقیر می شود و مردم او را با انگشت نشان می دهند و ریشخندش می کنند . آنها از او انتظار دارند که شکل اردکی باشد که نیست.دردناک تر آن که خودش هم  تصویر خود را در آب ندیده است و نمی داند کیست.او سردرگم و تحقیر شده  و بیهوده  تلاش می کند که اردک خوبی باشد ، اما نتیجه نمی گیرد برای اینکه  اردک نیست.او یک قوست!.

دنیا پر است از جوجه اردک های زشتی که هرگز نمی فهمند که اردک نبوده اند: کارمند های معمولی ای  که می توانستند کارگردان موفقی باشند ، کارگرانی که می توانستند کارشناس باشند، مدیران ناخوشنودی که باید نقاش یا شاعر می شدند ، زنان و شوهرانی که در نارضایتی در کنار هم پیر می شوند و هرگز نمی فهمند که همجنس باز بوده اند، حسابدارانی که از ریاضیات متنفرند و می توانستند طراح لباس باشند، زن های خانه داری که می توانستند خلبان هواپیما باشند. دنیا پر است از کسانی که قهرمان زندگی خود نبوده اند، نشده اند، نتوانسته اند،  نفهمیده اند و به هر دلیلی آن چیزی که باید باشند نشده اند .

دنیا پر است از جوجه اردک هایی  که عمری را در ناخشنودی و تکرار زندگی می کنند و می میرند بدون آنکه تصویر واقعی خود را ببینند . .. .

اما دنیا را اردک های زشت نمی سازند . دنیا را قوهای زیبایی می سازند که زیر بار کلیشه ها و باید ها ونباید ها ،آرزوهایشان را فراموش نکرده اند و تاوانش را هم داده اند. اردک های زشت آنها را طرد کرده اند  ولی  آنها  راه خودشان را دنبال کرده اند .مثال ها فراوانند ،آلبرت انشتین از دانشگاه اخراج شد ولی  فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد.ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت اما  امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد،گابریل گارسیا مارکز  برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست . در این سه سال همسرش برای آنکه از گرسنگی نمیرند حتی پلوپز خانه را هم فروخت اما  در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه ی نوبل ادبیات را به ارمغان آورد.

این آدمها هیچ  نبوغ خاصی نداشته اند، نبوغ آنها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است. نبوغ آنها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.نبوغ آنها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن قوانین دنیای اردک ها بوده است. نبوغ آنها در شهامت   رو برو شدن با مصایبی که وقتی از گله جدا می شوی در پیش رو داری بوده است .همه ی ما می توانیم قوی زیبایی باشیم. اما تا وقتی نخواهیم قوی درون مان را به رسمیت بشناسیم، جوجه اردک های مفلوک زشتی خواهیم بود. جوجه اردک هایی  که زندگی ای را زندگی می کنیم که متعلق به ما نیست . جوجه اردک هایی ترسیده و بی خاصیت و بی بال و پر. جوجه اردک هایی زشت، زشت، زشت.

پی نوشت: هر روز، هر روز که بیدار می شوم و زندگی  کثافتی را که می دانم زندگی من نیست از روی ترس و تکرار ادامه می دهم به خودم لعنت می فرستم. هر روز از روزهای زندگی ام  که در بی تفاوتی و کسالت می گذرد  به قوی زیبایی فکر می کنم که با قساوت و بی رحمی در خودم له می کنم. می دانم که راهی که می روم انتهایش هیچ چیز نیست، ادامه می دهم  برای آنکه شهامت تاوان پس دادن را ندارم. بین من و آن قو یک پلک زدن فاصله است اما دریغ ! بین شما هم نیز !