دعوای سختی کردیم. نعره زد و فحش داد. جیغ کشیدم، فحش دادم و کاغذها را پاره کردم. ماشین ریش تراشش را که به دیوار پشت سرم کوبید و متلاشی کرد هردوساکت شدیم. به آشپزخانه رفتم و از کشو دستمالها پاکت مارلبرو را برداشتم و با دستانی لرزان یک نخ آن را روشن کردم. قلبم شتابان می تپید. نبضم  در گردن و گلویم  می جنبید و نفسهایم کوتاه و تند بالا می آمد. خیره شدم به شکاف کوچک روی کابینت ام.دی.اف و خورده نان هایی که داخل آن گیر کرده بود. سیگارکه به نیمه رسیده بود را در سینک ظرفشویی پرشده از ظرفهای نشسته خاموش کردم و رفتم به سوی حمام به امید اینکه اینبار هم جریان آب داغ بر جانم بنشیند، آرامم کند و نجاتم دهد.

از چارچوب دردیدمش. با آن شورت پاچه دار و رکابی سفید، گوشه تخت دونفره، رو به دیوار نشسته بود. سرش پایین  و تقریبا ناپیدا بود. شانه های مردانه اش می لرزید. صدای هق هق خفه ای در اتاق می پیچید. گاهی در میان هق هق، ناله زیر و ضجه مانندی بر می خواست و چون تیغ همه چیز را می برید و باز محو می شد. بعد خودم را دیدم. خودم را در آن پیراهن چروکیده دیدم که با موهایی ژولیده، نفسهایی تنگ و ناتمام و نبضی نامنظم آنجا ایستاده ام و اورا نگاه می کنم. سپس خودمان را در آن چهاردیواری یافتم که درمانده و ناتوان و خسته روزگار می گذرانیم. از همان روز که زیر این سقف آمده ایم تنها و تنهاتر شده ایم. هرکدام از سوی دیگری اذیت شده ایم و جوابش را با آزار بیشتر داده ایم. اما همین آزار رساندن به دیگری خودمان را رنجور کرده است و سالهاست که این تصاعد هندسی در چرخه ای بی رحم و ناتمام، همه زندگی مان را در برگرفته است.

*    *    *

آب داغ را بستم و دستی به آینه بخار گرفته کشیدم. دیگر می دانستم که این چرخه محنت و رنج هیچ اصلاح و پایانی ندارد. چاره اما دارد. جدایی یا مرگ.