دستش را آرام لای پایم می لغزاند ونفسش روی گردنم سر می خورد، می پرسد که  پس مردم کجاست؟ من سالها ست که مردی ندارم، تنهام. اما مهم نیست ، این به هیچ کس مربوط نیست .مهم تر دست غربیه ای است که لای پایم لغزیده. نه اینجا کهریزک نیست. اینجا یکی از بارها ی سیدنی است.خنده دار اینجاست که  کسی به من کمک نخواهد کرد. اینجا اگر  فاحشه یا ستریپ دنسر باشی  نیروهای محافظ چهار چشمی مراقب هستند که کسی نوک انگشتش بهت نخورد. می توانی  شورتت را در بیاری و سوتین ات را بکنی و نوک پستان هایت را تا سه میلی متری لب های تشنه شان ببری . اگر دستشان به بدنت بخورد سکیوریتی های غول پیکر با لگد از بار بیرون پرتشان خواهند کرد. اما اگر از بد حادثه  رقاصه نباشی و حوصله ات سر رفته باشد و مثل یک سوسک بیچاره ته بار  مچاله شده باشی ومورد آزار جنسی قرار بگیری مردها به راحتی دستهایشان را لای پایت  می لغزانند و نگاه های مستشان را روی تنت می مالند. کسی هم مداخله ای نمی کند. لابد خودت این را می خواسته ای وگرنه اینجا چه غلطی می کنی؟جالب است اما این سیستم فقط برای امنیت فاحشه ها طراحی شده است. ولی آیا من این را می خواهم ؟یک بار دیگه توی صورتش نگاه می کنم. واقعا نمی خواهم. از توی بار می زنم بیرون.

بیرون بارون می آید. یک کمی دیر وقت است . بی خوابم و عشقم می کشد که تا صبح توی خیابون راه بروم. مردم از توی ماشین با کنجکاوی سرشان را بیرون می آورند و با نگاه خریداری بر اندازم می کنند. همان بوق های کوتاه   آشنا که می گوید بیا تا دسته مهمان من باش و همان نگاه های هرزه. همان سرگردانی همیشگی چیزی که باید در چیزی فرو شود تا آرام گیرد. از پیاده روی منصرف می شوم و خودم را به خانه می رسانم و روی تخت می افتم. همه جای دنیا مثل هم است یا من باید بازی ام را عوض کنم؟ نکند سرگردانی من هم از همین جنس باشد؟ نکند من هم ناخود آگاه بدنبال  گرما و فشار و لذت آمیخته به دردی هستم که در من فرو شود و نفسم را بند بیاورد و برای لحظه ای هم که شده مرا در خلسه ی بیخودی فرو ببرد؟ نکند سرگردانی من هم از جنس سرگردانی های همه است؟ به همان ابتذال، به همان بیخودی ….به همان کثیفی بی مفهموم .شاید یکی از همین شبهای بارانی ….جوابش را بفهمم .. .