با دست اشاره کرد که ماشین را بزن کنار، ساعت هفت شب بود و از سر کار بر می گشتم. سرش را که توی ماشین کرد بیشتر قصدش شوخی و وقت کشی بود. گفت از کجا می آیی؟ کجا میری؟ سوالهای چرند پرند می پرسید.جوان قد بلند و خوش قیافه ای بود ، خوشم آمد کمی باهاش شوخی کنم. گفتم شما اینجا چی کار می کنید؟ گفت ما گشت می دهیم که امنیت محله ی شما را حفظ کنیم. با بستن راه روی پیرزن ها توی کدو قلقله زن؟ خنده اش گرفت :به! چه پیرزنی.! گفتم پس یه غلم بده برم خونه، ننه. از اینکه باهاش شوخی می کردم هم راضی بود و هم به غرورش برخورده بود:اگر ما نباشیم شما نمی توانید با خیال راحت توی شهر تردد کنید.سری تکان دادم و گفتم :هرچی تو بگی همون درسته . با تعجب پرسید: هرچی من بگم؟ چرا؟حالا بقیه شان هم دور ماشین جمع شده بودند، برق اسلحه هایشان را در شب  می دیدم .گفتم یک نگاه به اون اسلحه بکن..تا وقتی به کمر تو بسته شده حق  با تو است. اگر به کمر من بسته بود اون وقت حق با من بود. خندید و گفت لا اله الا الله. بیا برو..برو.

***

اولین چیزی که وقتی پایم را از ایران بیرون گذاشتم توجه ام را جلب کرد عدم حضور نیروهای پلیس بود. عادت کرده بودم که قدم به قدم در کوچه و خیابان نیروی انتظامی ببینم ، سر هر چهار راه افسر راهنمایی رانندگی و شبها هم گشت های بسیج سوال جوابم کنند.اصلا تهران یک جورهایی شهری است در دست نیروهای انتظامی، همیشه بوده است. گیریم این روزها عیان تر و وقیحانه تر.حضوری که  هیچ نظمی  ایجاد نمی کند و بیشتر از آنکه در دل شهروندان حس امنیت را تداعی کند به منظور ایجاد رعب و وحشت طراحی شده است. حضوری که از کودکی به ما یاد آوری می کرد که عده ای مجرمیم. جرم ما می توانست گرفتن دست یک دوست ، رنگ روسری مان ، حمل یک سگ  با ترس و لرز به دامپزشکی یا خوردن یک جرعه اسمیرنوف باشد. مهم این بود که ما بترسیم  و این بدون حضور دایم نیروی انتظامی ممکن نبود. ما هم به این حضور سنگین و دایمی ، به زندگی زیر نگاه های  مشکوک و چکمه های نظامی عادت کردیم  .

اینجا  از این خبر ها نیست، اما این اصلا به مفهموم نیست که شهر به حال خود رها شده است. من اتفاقا معنی واقعی اقتدار نیروی پلیس را اینجا فهمیدم .بارها دیده ام که رهگذری  بد مست توی خیابان تا نشسته ماشین پلیسی روی ترمز زده است و دو افسر تمیز و خوش پوش و در عین حال جدی جمعش کرده اند. از کجا سر و کله شان پیدا می شود نمی دانم. می دانم که موقعی که باید باشند هستند و وقتی نباید هم نیستند.آنها حتی توی تخت خوابت حضور دارند، این را از دقت و ظرافتی که مردها موقع لمس کردنت به خرج می دهند می فهمی ،از اینکه مشروب هست اما هیچ کس جرات ندارد بخورد و رانندگی کنند چرا که جرم است.( کاری که ما به وفور در زیر همان چکمه ها و چفیه ها کردیم و چقدر هم حال داد) .

اینجا پلیس ها مقتدرند برای آنکه مورد احترامند . برای آنکه وظیفه شان برقراری امنیت است  نه برقراری وحشت در دلهای مردم و اسلحه کشیدن بر روی  مردم بدون اسلحه وانقدر مقتدرند که برای نشان دادن اقتدارشان لزومی به کاشتن پلیس سر هر کوچه نیست.کاش نیروی انتظامی ما هم   به جای شلیک کردن توی صورت بی گناهان ، به جای رد شدن از روی مردم با ون و یا گیر دادن به چاک مانتوی مردم و مانور های مزخرف دادن و همه ی این حرکات دلیرانه ای که تمام این سالها کرده است کمی اقتدار داشت. اقتدار از سر لوله ی تفنگی که بر روی بی گناهان شلیک شود نمی آید وگرنه خوب اسلحه را دست عمه بلقیس هم بدهی می تواند به قابلمه های توی آشپزخانه اش شلیک کند. البته این  که بتواند روی هم وطنش شلیک کند را شک دارم. از اینجاست که فکر می کنم نیروی انتظامی ما بیشتر از آنکه اقتدار داشته باشد انزجار دارد از مردمش. همان قدر که مردم از نیروی انتظامی. بین این دو شکافی است به وسعت نفرت. شکافی که روز به روز عمیق تر می شود و به چرک می نشیند، و وای به روزی که اسلحه مرزها ی اقتدار را تعیین کند و یا اسلحه از این دست به آن دست شود و این خشم و تحقیر دهان باز کند و شعله ور شود. من این روزها  به آن جوان بالا بلندی فکر می کنم که جداٌ بچه ی خوبی بود وفکر می کرد که برای این مردم امنیت به ارمغان آورده است و شاید این روزها دستش به خون هم وطنی آلوده باشد ، شاید هم دست هم وطنی به خون او