نسیم خنک صبحگاهی را که بر پاهای برهنه ام حس می کنم هشیار می شوم. خودم را از آن ملغمه خواب و بیداری که تمام شب در آن غوطه ور بوده ام جدا می کنم. ملافه سفید را روی شانه می اندازم و نرم و ساکت خودم را جلوی پنجره می رسانم. بوی خوش دریا که به مشامم می رسد و نسیم ملایم ساحل که بر بدنم می پیچد کمی سرخوش می شوم. خاطره همخوابی افتضاح شب گذشته را برای لحظه ای عقب می رانم و بیصدا توری پنجره را کنار می کشم تا بدون مزاحمت دریا را نگاه کنم. دریا مثل برکه ای کوچک، آرام و بی صدا است. گاهی موج نازکی خودش را به ساحل می رساند و همانجا روی ساحل محو می شود. کلاه حصیری کهنه  و شکسته ای هر ازچند گاهی به زور باد غلطی می زند و دوباره روی شنها می نشیند.

مدتها است که دیگر همبستر خوبی برای هم نیستیم. می توانم بگویم هیچگاه نبودیم. هیچکدام مشکلی نداشتیم. کاری را میکردیم که باید. اما وقتی بدنت به بدن و نفست به نفس کسی است نمی توانی دروغ بگویی. هردو خوب می دانستیم که هیچکدام لذتی نمی بریم. وظایف زناشویی را ادا می کنیم. گاهی جیغ خفیف قلابی از طرف من یا ناله لذتی مصنوعی از سوی او به گوش می رسید. اینکار را نه برای گول زدن یا تهییج دیگری که برای کاهش میزان رقت انگیز بودن فرایندی که مشغولش بودیم انجام می دادیم. ما تنها نقشمان را برای توجیح کاری که شاید حتی مجبور به انجامش هم نبودیم بازی می کردیم.

دلم ضعف می رود و فکرم را می برد به یخچالی که روز قبل پرش کرده ایم و به میز صبحانه مفصلی که تا نیم ساعت دیگر خواهم چید. توری را می بندم. پیشانی را به توری می گذارم و سرمای دلپذیر آن را تا مغزم می کشانم. » چه مرگته ؟چه مرگته؟» جواب را از خودم دریغ می کنم. در یک ویلای دوست داشتنی بر ساحل خزر در این صبح دل انگیز، سالم و تندرست ایستاده ام. چشمهایم را روی هم می گذارم و نسیم را بر پلکهایم حس می کنم. همه چیز هیچ وقت کامل نمی شود.  نقصان همیشه هست. مهم این است که کجای کار می لنگد. سعی می کنم در ذهنم نقصان را پر کنم. کسی که آنجا رو تخت خوابیده است تبدیل به مردی می شود که دوستم دارد و دوستش دارم. یعنی دلم برایش تنگ می شود یعنی حرفهایم برایش مهم است یعنی سکس دیگر وظیفه و نمایش و ادا و اطوارمان نیست. خواهشی است و اجابتی از هر دو سو. یعنی بدنش که به بدنم بخورد دلم بلرزد. یعنی آن زمان که نفس نفسهایش را کنار شقیقه ام می شنوم؛ آن درد، آن خارش، آن کشیدگی و انقباض رخوت وار عضلات را درون تنم حس کنم و فریاد لذتش را بگیرم. یعنی که بشود که با تمام وجود خود را رها کنم و سست شوم و چشمهایم تاریک شود و سنگینی وزنه هایی که مدتهاست به جانم می کشم سبک گردد.

پیشانیم را از توری جدا می کنم و دستی به آن می کشم. نقش توری را که چون حصاری بر پیشانیم افتاده است زیر انگشتانم حس می کنم. می روم که میز صبحانه را بچینم.