گفتم: اصغر، چی میشه یک بار هم خودت لیوان خالی چایی ات را برداری؟ من هم مثل تو روزها کار می کنم و شبها خسته ام.

گفت: ببین اگر خسته ای یک  خدمتکارمی گیریم. برای من از این اداهای فمینیستی در نیار

***

گفتم: عمه بلقیس ! چرا هیچ وقت از پسرت نمی پرسی تا بوق سگ کجا بوده؟گیر دادی به  دختر سی و سه ساله ات که نباید بعد از هفت شب بیاد خونه؟

گفت: وا؟ !عمه تو هم داری از این حرفهای فلینی یا فرینی -خیسمی می زنی؟

***

گفتم :من برای دوستی مون خیلی احترام قایلم ، اما نیازی نیست از این فراتر بریم

گفت ( با زهر خندی تلخ) :  فمینیستی مثل تو اصلا به مرد نیازی ندارد!

گفتم: اتفاقا خیلی زیاد به یک مرد احتیاج دارم ، اما تو اون مرد نیستی

رویش را به تلخی بر می گرداند: برای من بهانه های فمینیستی نیار

***

گفتم: آخ، ….آخ

گفت: جونم؟ جون دلم ؟ عزیزم؟ قشنگم؟

گفتم : داری دردم میاری..

گفت: ویولتا !تو مرد ستیزی! من نهایت سعی ام را می کنم که تو لذت ببری، اما یک فمینیست دو آتشه مثل تو که از مردها متنفره تو رختخواب هم جفتک می اندازه

گفتم : آخه آرنجت رو گذاشته بودی روی غضروف انگشتم !انگشتم داشت له می شد!

***

نوشتم: شکلی که میکل آنژ در تابلوی آفرینش آدم تصویر کرده شبیه رحم زن است و زنی که در آغوش خدا تصویر شده است به اعتقاد بسیاری نماد شناسان «حوا» است.زیرش هم رفرانس گذاشتم .

نوشت: از خواندن این نقسیر فمینیستی ات از خنده روده بر شدم. سعی کن  عینک فمینیستی ات را برداری و بی طرفانه تر بنویسی.

***

آره انگار من یک فمینیست هستم ! با اینکه حتی نمی دانم که فمینیسم را با کدام ف می نویسند و از هرچی ایسم توی دنیاست حالم به هم می خوره ، ولی حالا که اصرار می فرمایید؛ چشم.