توی هوا معلق شدم و چند متر آن طرف تر روی آسفالت فرو آمدم.برای یک لحظه کل خیابان در سکوتی وحشتناک فرو رفت. راننده ای که به من زده بود در حالیکه توی سرش می زد از ماشین پیاده شد و هوار کشید چی شد؟ لبخند احمقانه ای زدم و بلند شدم و خاک روی روپوشم را تکاندم و گفتم هیچی!بند کیفم از شدت ضربه پاره شده بود اما استخوانهایم سالم بود. مردم دورم را گرفتند. زنی اصرار می کرد که بنشینم. یک نفر از توی مغازه اش برایم آب آورد.راننده خواست مرا به بیمارستان برساند. گفتم نه ، نه هیچی ام نیست و به سرعت به راه افتادم. چند تا کوچه آن طرف تر درد شروع شد،  پاهایم توی هم گره خورد واز درد به گریه افتادم. به هر مکافاتی خودم را به خانه رساندم و چند تا بروفن بلعیدم و روی تخت افتادم . اما هنوز نمیدونستم چه بلایی سرم آمده. فردا صبح که با درد و کوفتگی  و فلجی بیدار شدم تازه فهمیدم که چه بلایی سرم آمده بود

***************

کسی گفت برای آنهایی بنویس که در جریان بعد از انتخابات در تظاهرات شرکت کردند، آنهایی که بازداشت شدند، آنهایی که باتوم خوردند ، آنهایی که توی کوچه های بن بست  گیر کردند و به خاک و خون کشیده شدند. گفت از آنهایی بنویس که هر بار به  قصد شهادت از خانه خارج شدند ولی شهید نشدند. از ندا و سهراب و اشکان زیاد نوشته اند؛ از آنهایی بنویس که کسی نامشان را هم نشنیده است ، آنهایی که شبها روی پشت بام الله اکبر گفتند، آنهایی که برای ندا آقا سلطان اشک ریختند ، آنها که به خیابان ها ریختند و گاز اشک آور خورند .گفت برای آنهایی بنویس که فرزندان دلیر این آب و خاک بودند ؛ آنهایی که  من و تو و ما بودند. آنهایی که خس و خاشاکشان نامیدند و به خاک و خونشان کشیدند و با وقاحت انکارشان کردند و به آنها خندیدند. برای آنهایی بنویس که امروز ترسیده و خسته و افسرده اند . آنهایی که تنها جرمشان آدمیت و شهامت و امید  بود. آنهایی که یک ملت بودند و هیچ کس از آنها قدردانی نکرد.

باید بگذاری تا زمان بگذرد . همیشه زمانی باید بگذرد تا بفهمی چه قدر روحت خراش برداشته است. پس از آن هم زمانی است برای درد کشیدن؛ بعد از آن برای چاره اندیشیدن؛ بعد از آن برای دوباره برخاستن و جوانه زدن و روییدن. همیشه زمانی هست تا به آسمان رسیدن..

گفتم: بگذار زمان بگذرد