یادم نیست چطوری سر از نوشته های اش در آوردم و به خواندنش معتاد شدم.گاهی بعضی ها حتی از لا به لای خطوط آشنا هستند .اینجور جونورهای غریب را بو می کشم  و معمولا مشامم اشتباه نمی کند.جلو رفتم و همان جور که روش من است -در نهایت بی شرمی- پیشنهاد دادم که هم را ببینیم. اول محل نگذاشت و بعد هم از این شهر رفت  وهیچ وقت هم را ندیدیم .چند شب پیش برایم پیامی گذاشت که  چند روزی برای یک سری کارهای اداری می آید و خواست که اگر هنوز هم میخواهم همدیگررا ببینیم

***

کمی خم شد و صفحه  ی مانیتور را خواند وبا تعجب پرسید با کی داری قرار می گذاری؟ ؟جریان را گفتم. بلند شد و لیوان مشروبش را با کلافگی سر کشید و گفت میرم پایین سیگار بکشم. پرسیدم: تو میخوای نبینمش؟ گفت نه نه…. آدم از کسی مثل تو چه چیزی می تواند بخواهد ؟باز یک لیوان  دیگر برای خودش ریخت ، گفت دلم هوای تازه می خواهد.بیرون نشستیم توی ماشین و آهنگ گوش دادیم، بلند شد و مثل زوربای یونانی وسط پیاده رو رقصید. چند تا مرد دیلاق تلو تلو خوران  نزدیک شدند و هم پایش رقصیدند و رد شدند. اصرار کرد  بریم آبجو بخوریم دستم را کشید و برد توی بار.وقتی از توی بار بیرون می آمدیم  مست بود، توی کوچه آواز خواند.به خانه که رسیدیم افتاد روی تخت و گریه کرد. بعد دوید  توی دستشویی  بالا آورد. بعد برگشت و توی چشمهای من نگاه کرد و گفت: نمی خوام کسی تو رو دوست داشته باشه.. خندیدم و گفتم نترس هیچ کس مرا دوست ندارد!

***

توی ایستگاه اتوبوس توی تاریکی روی نیمکت نشسته بود.بلند و چهارشانه بود . با تردید جلو رفتم .بلند شد ودست دادیم. پرسیدم خیلی معطل شدی؟ گفت نه. چمدان هایش را برداشتیم آمدیم توی دخمه. چند تا تکه پیتزا خوردیم و یک شات مشروب زدیم وکمی از این در و ان در گفتیم. دیر بود و جایی برای رفتن نداشت. پیشنهاد دادم شب بماند. گفت می خواهی من روی زمین بخوابم؟ گفتم نه. با شلوار جین دراز کشید. پیشنهاد دادم شلوارش را در بیاورد که راحت باشد. گیج نگاهم کرد و شلوارش را در آورد و خزید زیر لحاف،گفتم نترس کاری بهت ندارم. قاه قاه خندید و دستش را  باز کرد ،سرم را روی شانه اش گذاشتم.  پرسید که عطرم چیست و گفت بوی عطرم را دوست دارد… مرا توی آغوشش فشار داد  مثل پدر قدرتمندی که یک بچه ی نا آرام و دیوانه را بغل می گیرد.پرسیدم  توی خواب خرخر می کنی؟ گفت نه  و خیلی زودتر از آنی که فکرش را می کردم نفسش سنگین شد و به خواب رفت  و صدای آرام خرخرش  با صدای باران قاطی  شد.

***

نور کم رمق وابری صبح از لای پنجره روی پرده ها ماسیده بود.گفت می دونی من هنوز اسمت را نمی دانم؟ پرسیدم میخواهی بدونی؟ گفت نه  اما شاید یک روزی بپرسم چرا دیشب با هم  عشق بازی نکردیم .راست می گفت، خوابیدن کنار یک مرد غربیه که اسمت را هم نمی داند آن هم اولین باری که می بینی اش برای آشنا شدن روش عجیبی است، این که هیچ اتفاقی نیفتد از آن هم عجیب تر، ولی کجای زندگی من این روزها عجیب نیست؟ خداحافظی کردیم  چمدانش را برداشت وتشکر کرد و رفت.

***

زنگ زد و گفت دیدیش؟ صدایش ارام و غمگین بود ،خواست با جزییات برایش تعریف کنم که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی نیفتاده. نمی دانم باور کرد که اتفاقی نیفتاده یا نه.نمی دانم اصلا اتفاق چیست. بهش حق می دهم که نفهمد. زندگی من این روزها شبیه یک داستان بی سر وته عجیب و ساختار شکنانه است که دیگر حتی خودم  هم ان را نمی فهمم و گاهی فکر می کنم شاید همه اش زاییده ی تخیلات من باشد