سالی که آن هواپیمای سی 130 حامل خبرنگاران مستقیم رفت توی خانه های شهرک راه آهن من از ماجرا کمتر از چند کیلومتر فاصله داشتم. حتی دود هواپیما و پایین آمدنش را در آسمان دیدم. از آنجایی که فکر می کردم آدم باهوشی هستم بلافاصله فهمیدم که منطقه شلوغ خواهد شد و اونجا گیر خواهم افتاد . به سرعت پریدم توی ماشین و انداختم  توی اتوبان کرج که به  خیال خودم از دورترین نقطه  از کنار حادثه عبور کنم.  اما دیر شده بود. مردمی که  خبر را شنیده بودند مثل مور و ملخ به سمت محل سقوط هجوم آورده بودند. اتوبان بسته شد. مسیر قفل شد و ساعتهای متمادی ایستاد. بعد از سه ساعت 2 کیلومتر هم جلو نرفته بودیم. هوا گرم بود و دود اگزوز ماشین ها نفسم را بند آورده بود. عضلات پام در اثر کلاج و گاز گرفتن درد می کرد و از همه بدتر به شدت احتیاج به دست شویی داشتم. توی ماشین حبس شده بودم و دلم می خواست جیغ بزنم . می لرزیدم و اشگ هایم  از فرط استیصال و ادرار و درماندگی  و دلسوزی برای قربانیان آن فاجعه روی فرمان می  ریخت. .

***

با سر کار آمدن دولت نهم  فهمیدم که  هواپیمایی که  توش نشستیم در حال پت پت کردن است.من هر دو شبی که احمدی نژاد رای آورد را مثل روز به یاد دارم . بار اول هنوز امید داشتم که  ممکن است  خلبان کاری کند و یا خدا به خیر بگذراند. بار دوم برای من تیر خلاص بود. مثل صحنه ی دیدن آن هواپیمایی که صاف رفت توی ساختمان های شهرک راه آهن ،  دودش را در آسمان دیدم.از آنجایی که آدم باهوشی هستم این بار هم  به فرار فکر کردم.مدتهاست که از اهالی فرار شده ام.این بار هم   باز فلنگ را بستم و در رفتم. وقتی می رفتم با خودم گفتم بگذا ر این هواپیما با سر سقوط کند. مهم این است که من  جانم را از مهلکه به در ببرم و از کنار حادثه عبور کنم.

***

من تنها نبودم. خیلی های دیگر هم مثل من فکر کردند. خیلی های دیگر هم  از اهالی فرار بودند. همه ی ما با خوش خیالی فکر می کردیم که  از کنار حادثه  می گذریم. حالا اما توی اتوبان گیر کرده ایم و هیچ کدام حالمان خوش نیست.من خوب نیستم، ویولتا خوب نیست ، سامانتا خوب نیست. اینجا ایرانی های زیادی را می شناسم. آدمهای موفق تر از خودم ، آدمهای پولدار، آدمهای بی خیال. ولی انگار چیزی در آنها شکسته است. حتی وقتی می خندند هم نمی توانی شادی را در آنها ببینی. وجه بارز همه ی آنها گیجی و سرگشتگی است.

***

وقتی  سنگی را به حوضچه ای پرت می کنی دایره هایی از خود بر جا می گذارد. این دایره ها بزرگ می شوند و همه ی سطح  آب را می گیرند. هر اتفاقی  بر روی زندگی ما  تاثیر خواهد گذاشت.متاسفانه جهان با همه ی بزرگی اش محیط بسته ای است. در یک محیط بسته  فرار مفهوم ندارد. اگر هواپیما سقوط کند ما درترافیک گیرخواهیم کرد، اگر زمین را آلوده کنیم خودمان تاوانش را پس خواهیم داد، اگر خشم و خشونت را بپروریم خودمان با آن نابود خواهیم شد. در یک محیط  بسته  فرار کار احمقانه ای است برای اینکه  به  نقطه ی اول بر می گردی  تا زمانی که بفهمی چیزی به اسم «عبور از کنار حادثه» وجود ندارد و فرمان هواپیما را بگیری و از سقوط نجاتش بدهی …

***

بقول محسن نامجو : وقتی در زندون بازه..اونکه در بره خیلی خره