به این قبله قسم من اولش این جوری نبودم. مدارکش هم موجود است. من یک دختر سر به راه  بودم با ابروهای پاچه بزی . تو مدرسه بهم می گفتن ذوالحاجب ( صاحب ابروهای کلفت) . معلم ها عاشقم بودند ، ننه بابام ازم راضی بودن، فرزند صالحی بودم ،  گلی از گلهای بهشت بودم. هرکاری درست بود می کردم هرکاری غلط بود نمی کردم. هیچ وقتم به کبریت دست نزدم. دوست داشتم همه چی درست باشه همه جا مرتب باشه هرچیزی سر جاش باشه . برای اینده ام برنامه ریزی دقیق داشتم.مردم  راقضاوت و شماتت و نصیحت می کردم  .آخه من خیلی کتاب خونده بودم. خیلی چیزها «می دونستم». ..فقط «تجربه ی» زندگی نداشتم.

.اولین نشانه های آنارشی در من از نوجوانی اغاز شد. مثلا من یکهو سیگاری شدم. با اینکه «می دونستم «سیگار کشیدن کار درستی نیست اما شد. بعدش رفتم سراغ دبه ی عرق بابام و یواشکی عرق سگی داغ از تو دبه سر می کشیدم. از رفیق بد  هم نبود. یک چیزی توی خودم بود که می اومد بیرون.من خیلی چیزها می دونستم اما انگار اون دانسته  ها به هیچ دردی نمی خورد و به حال من فرقی نداشت. مثل چیزی که تو یک کتاب نوشته شده باشد. مثل  عکس چلوکباب سلطانی که شکم هیچ کس رو سیر نمی کنه.مثل هشدار سرطان روی پاکت سیگار که حتی یک نفر هم تو دنیا بخاطرش سیگار را ترک نکرده. دانسته ها نه تنها مرا تا قله های سعادت و خوشبختی نبرد  بلکه تمام اون جفنگیات من رو تا دم در مستراح هم نرساند.

. چهار تا اتفاق ساده ، چهار تا اشتباه ، چهار تا انتخاب باعث شد که از یک آدم شسته رفته ی کنترل کننده تبدیل بشم به یک آدم سرگشته  که نه تنها دنیای بیرون بلکه درون خودم رو هم نمی تونم کنترل کنم.امروز همه ی اون چیزی هستم که یک روزی قسم می خوردم امکان ندارد باشم، من جمله همین مطلقه بودن.برای همین هم دیگه حتی نمی تونم با قطعیت بگم » امکان نداره که  روزی شلوارک بنفش بپوشم و وسط خیابون لاله زاربرقصم» برای اینکه زندگی به من ثابت کرده که امکان داره همین پس فردا اتفاقی بیفته و من مجبور بشم شورت بنفش بپوشم و وسط خیابون لاله زار برقصم.

به  پیر به پیغمبر ،تقصیر من نبود.زندگی اساسا چیز هچل هفت مغشوشی است و بر اساس قوانین ترمودینامیکی همه ی سیستم ها به سمت بی نظمی می روند.دیگه نمی خوام دنیا را کنترل کنم یا هر چیزی سر جای خودش باشه.هر چیزی سر جای خودشه. حتی اگر من  دیگه اون دختر ابرو کلفت که از روی کتاب حرف می زد  نباشم، من اون زن خانه داری که سیزده سال با مردی خوابید که یک بارهم نتونست بفهمدش هم نیستم، حتی اون زنی که یک سال پیش از ایران خارج شد و به امید فردایی بهتر پرت شد این سر کره ی زمین هم نیستم ..من  هیچ گهی نیستم ..من یک آنارشیستم . رگ گردنم  دیگر برای خودم باد نمی کند.  نمی تونم به کسی راه نشان بدم و فکر نمی کنم راهی وجود داشته باشد که من بخوام نشونش بدم . گلاب به روتون از نصیحت کردن و راهکار دادن هم  استفراغم می گیره.زندگی را نمی توان خواند ، نمی توان از روی دست کسی نوشت. همه چیز باید نقدا از درون تجربه بشه، راهکارها باید از دل بیراهه ها بیرون بیاید، دانسته ها باید درکوره ی عمل نهادینه شود.آگاهی را نمی شود تزریق کرد ، آگاهی را باید تمرین کرد، تجربه کرد و بهایش را داد .حتی اگرآن بها مرگ باشد