هیچ وقت نشد سر مزار فروغ بروم. یک بار با خواهرم تا ظهیر الدوله هم رفتیم  ولی تعطیل بود و راهمان ندادند. زیاد به قبرستان اعتقادی ندارم. می دانم گذار من هم به آنجا خواهد افتاد اما ترجیح می دهم همان یک بار باشد. به هرحال من قبر فروغ را ندیده بودم.امروز این عکس را  برای اولین باردیدم و راستش حسودی ام شد. نه برای آنکه فروغ شاعره ای بی نظیر بود و به جاودانگی پیوست، من دیگر به جاودانگی هم اعتقادی ندارم. چیزی که حسادتم را بر انگیخت آن خط کوتاهی  است که تولد و مرگ فروغ را  به هم وصل می کند. می گویند عمر کوتاه است ، من اما  فکر میکنم که عمر بیخودی و به نحو دردناکی زیادی طولانی ست و هرچه به انتهایش نزدیک میشوی مزخرف تر هم میشود.فروغ فقط ۳۲ سال فرصت داشت  اما سی و دو سال  نفس گیر و بی پروا ، بدون  پیری و ترس و زوال با یک پایان شکوهمند و آنی  در اوج، در کنار کسی که دوستش داشت ، در جاده می راند و بنگ و دیگر هیچ.

با خانواده ی فرخزاد اشنایی خانوادگی دوری داریم .خانواده ی عجیبی هستند  و فراز و نشیب های زیادی دیده اند. مرگ  ناگهانی فروغ، قتل فریدون فرخزاد . گاهی به مادرشان  به اینکه در زندگی چه مصیبت هایی کشیده و چگونه کمرش باید خم شده باشد فکر میکردم.  روزی خواهر فروغ (پوران) خاطره ای را تعریف کرد که هرگز فراموش نخواهم کرد؛ گفت روزی که خبر تکه تکه شدن فریدون را برای مادرم  آوردند اشک هایش جاری شد. روی صندلی کنار میز صبحانه نشست و گریه کرد و ارام نان سنگک را برداشت و رویش پنیر مالید و لقمه اش  را خورد  و در حالیکه رو به من می کرد گفت: چرا این نان سنگک  مثل همیشه خشخاشی نیست؟ چرا زیاد کنجد ندارد؟ مگر نگفته بودم که نان من کنجد زیاد داشته باشد؟!

_____________________________________________

بعضی  آدمها  زندگی را دوست دارند. مزه ی نان و پنیر و کنجد را می فهمند. می دانند که زندگی را آن قدر ها هم نباید جدی گرفت. برای این زندگی خلق شده اند ،روی زمین محکم راه می روند ،زاد و ولد می کنند، سرشان را بالا می گیرند و  ادامه می دهند. زندگی هر چقدر هم سخت باشد ، برای آنها رسم خوشایندی است .بعضی ها اما انگار برای این دنیا افریده نشده اند. مثل پیچ و مهره ای که به زور به هم خورانده شده باشد  تحت فشارند. نان و پنیر و کنجد آنها را خوشحال نمی کند، راستش هیچ چیزی آنها را خوشحال نمی کند.معلوم نیست چه مرگشان است .انگاراصلا اشتباهی سوار این قطار شده اند ، معمولا هم آخر و عاقبت یا مثل صادق هدایت و مونژ ومایاکوفسکی کلک خودشان را می کنند یا  مثل فروغ چیزی کمک می کند و از سر انگشت هستی پرانده می شوند.آنها هنر زندگی را بلد نیستند ولی  زندگی شان هنر است، شعر است ، پر فروغ است ، مانند جرقه  ای کوتاه  است.مانند خط کوتاهی که روی سنگ مزار فروغ تولد را به مرگ پیوند می زند.

پی نوشت: وای به حال آنهایی که این وسط معلقند و میان بودن و نبودن و نان سنگک و جاودانگی دست و پا می زنند. وای بر معلق شدگان !آنها » ان الانسان لفی خسر» را پشت سر گذاشته اند و به «خسر الدنیا و الاخری «رسیده اند و فیها خالدونند. وای بر معلق شدگان ،وای بر معلق شدگان !