پنجره را که باز می کنی ، نسیم خوبی صورتت را نوازش می دهد، پنجره را که باز می کنی، چشم انداز می بینی، افق نگاهت وسعت می یابد. پنجره را که باز می کنی از پنجره ی خانه ی بغلی دختر زیبای همسایه  برایت دست تکان می دهد.پنجره را که باز می کنی گاهی دو تا خرمگس چاق هم وارد اتاق می شوند .خرمگس ها خودشان را به در و دیوار می کوبند.وز وز می کنند با گیجی وکندی به روشنایی توی لامپ حمله می کنند. انگار کلافه هستند. اما از آنجا که خرمگس ها کمی تا قسمتی خر هستند متوجه نمی شوند که پنجره  هنوز باز است و از همانجا که وارد شده اند می توانند خارج شوند.

خرمگس ها تقصیری ندارند، این ذات آنهاست. شما از یک خرمگس نمی توانید بخواهید که خرمگس نباشد . شما  نمی توانید از آنها بخواهید که به جای وزوز کردن صدای قناری بدهند. شما نمی توانید با خرمگس ها بحث دیالکتیک کنید. شما البته خیلی کارها  می توانید بکنید. من وقتی نوجوان بودم  با یک سنجاق روی کاغذ می دوختمشان و دونه دونه  بالهایشان را می کندم و زجر کششان می کردم. الان که یادم می افتد از خودم خجالت می کشم .پدرم همیشه با حشره کش آنها را می تاراند اما  فضای اتاق سمی می شد و خودمان هم خفه می شدیم. بعضی ها برای ممانعت از ورود خرمگس توری  نصب می  کنند ولی توری چشم انداز را خراب می کند و به مذاق من خوش نمی آید.

من شخصا این روزها با خرمگس ها رفتار بهتری دارم. زیاد پا پی شان نمی شوم. می گذارم برای خودشان جولان بدهند و با حماقت ذاتی شان هی توی در و دیوار بکوبند. برای من بودن و نبودن خرمگس ها این روزها علی السویه است. من نمی خواهم دنیا بدون خرمگس بسازم. من می خواهم خودم را طوری بسازم که هیچ خرمگسی نتواند ارامشم را بر هم بزند. خرمگس ها همیشه هستند و بوده اند و خواهند بود. واقعیت این است که قدمت آنها بر روی زمین از من بسیار بیشتر است با این همه آنها  در برابر من  بسیار حقیر و کوچکند . من نمی توانم تمام زندگی ام را صرف فکر کردن به آنها بکنم  وقتی  خیلی حوصله ام را سر می برند با یک روزنامه به سمت پنجره هدایتشان می کنم و آنها  وز وز کنان از پنجره  خارج می شوند..

نه نه اشتباه نکنید. خرمگس  بد نیست. پنجره بد نیست. من هم بد نیستم. دنیا به خر مگس همان قدر نیاز دارد که به من. منتها جای خرمگس در اتاق نیست. جای خرمگس روی پهن است. این هم برای  خرمگس خوب تر است هم برای من و هم شاید برای پهن.