چقدر تعجب کردم وقتی مری پاپینز با چتر از آسمان فرود آمد.پنج ساله بودم و این اولین سکانس فیلمی است که به یاد دارم.جادوی رنگ و تصویر مرا مجذوب کرد و دیگر رها نکرد.یادم هست که  تلویزیون فقط فیلم های سیاه و سفید پخش می کرد و «اواز برنادت» را انقدر نشان داده بود که مردم فریم به فریم فیلم را حفظ بودند. اگر می خواستی فیلم دیگری ببینی باید  از ویدیو کلوپ فیلم می گرفتی. فیلم ها به نحو مضحکی سانسور می شد .اکثر فیلم ها مردانه و خشن بودند و چارلز برانسون در آنها بازی می کرد. فیلم های کلاسیکی مثل  هفت دلاور و بن هور و السید هم  همانجا پیدامی شد.بیشتر فیلم ها کیفیت نازلی داشت و وسط فیلم یا  تصویر تکه تکه می شد و یا صدا قطع می شد.روزی که پدرم با یک ویدیوی هیتاچی اصل ژاپن وارد خانه شد را هرگز فراموش نمی کنم. چقدر خوشحالی کردیم. » بر باد رفته «و اشک ها و لبخند ها «را همان زمانها دیدیم و چقدر از دست اسکارلت اوهارای احمق حرص خوردیم که عاشق اشلی  شده بود و چقدر همراه بچه های کاپیتان فون تراپ  یک ظرف پر میوه یک باغ پر گل خواندیم.

درست یادم نیست از چه زمانی فیلم دیدن برایم جدی شد. اما یادم هست که «مجله ی فیلم» اساسی ترین نقش را در این میان بازی کرد. راهنمایی می رفتم که بطور اتفاقی یک جلدش را خریدم وآنچنان مجذوب شدم که تا تهش را خواندم! من با نقد فیلم قبل از خود فیلم آشنا شدم. خیلی به مجله ی فیلم مدیونم. نه فقط برای  آنکه فیلم دیدن را به من یاد داد ، مجله ی فیلم نوع نگاه کردن مرا عوض کرد. در آن دوران اختناق و سانسور مجله ی فیلم روزنه ای بود که رو به شعور و نور باز می شد. منتقدان آن مجله فقط منتقد سینمایی نبودند. نویسندگان خلاقی بودند که  به بهانه ی نقد فیلم شاهکار می افریدند و درس زندگی می دادند . آنها خیلی زود تبدیل به  معلم های من شدند و من  همچون یک شاگرد شیفته  آنها را دنبال کردم.

دوران خوبی بود. دوران تازگی رنگ ها و مفاهیم . دوران ناخنک زدن به سکون و تعمق و اندیشه . تارکوفسکی بود با کودکی ایوان و آیینه و ایثار،  رنگ انار پاراجانف بود.  دوران سینمای خوب عصر جدید و جشنواره ی فیلم فجر و صف های طولانی در برابر سینما. دوران رونق سینما و قصه  بود.دوران  سینما شهر قصه بود و با اینکه از آزادی خبری نبود، هنوز سینما آزادی طعمه ی حریق نشده بود.سینمای ایران در آن سالها  زنده بود، نفس می کشید . مخملباف داشت با عروسی خوبان و بای سیکل ران  ، بیضایی داشت با مسافران، علی حاتمی داشت با دلشدگان ، حاتمی کیا داشت با از کرخه تا راین. داریوش مهرجویی داشت با هامون. هامون گل سر سبد سینمای آن سالها ست. فیلمی که همه چیز در آن دست به دست هم داد و آن را به یکی از آثار جاودانه ی تاریخ سینما تبدیل کرد..

دبیرستان که رسیدیم فیلم خوب را از بد تشخیص می دادم. پن و تیلت های بی جا را می فهمیدم. فرق تدوین موازی و خطی را می دانستم. فیلمبرداری  ولنز واید و تله را می شناختم. فیلمنامه و دکوپاژ را می فهمیدم. عضو کانون فیلم شده بودم و به هزار مشقت خودم را به دانشگاه تهران می رساندم و روزهای سه شنبه فیلم هایی که تا آن موقع فقط در مجله ی فیلم اسمشان را شنیده بودم می دیدم. فیلمهایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی شد. فیلم های سیاه و سفید تاریخ سینما از مطب دکتر کالیگاری بگیر تا رزمناو پوتمکین آیزنشتاین. فیلمهای استاد هیچکاک از جیغ تا سرگیجه. فیلم های نئورآلیست سینمای ایتالیا از دزد دوچرخه ی ویتوریو دسیکا تا جاده و هشت و نیم فلینی . وای که چه دوران خوبی بود. دوران دیدن ، دیدن و دیدن. دوران از کانون فیلم تا خانه دویدن.وای که چه قدر کیف می داد کشف کردن دوباره ی فیلم ها  و طعم چیپس و  گرفتن دستهای دوستهای دبیرستان

وقتی به دانشگاه رسیدیم آن دوران تمام شد. دیگر از ویدیو و فیلم های بتا ماکس  و وی اچ اس خبری نبود. لازم نبود برای گیر آوردن هر فیلمی تا آخر شهر رفت. دنیا تبدیل به دهکده ی جهانی شده بود و بر روی هر بامی دیش ماهواره ای به هوا رفته بود. اگر چه با سلیقه ی خاص ما که دست پرورده ی منتقدان مجله ی فیلم بود همخوانی نداشت. بیشتر فیلم ها اکشن بودند و جکی چان و آرنولد داشت و به مذاق ما خوش نمی آمد. خدا به داد رسید و این اواخر سیل تکنولوژی  و ارتباطات  سرازیر شد  و به راحتی هر فیلمی که می خواستیم به دستمان رسید.استنلی کوبریک آمد و از ادیسه ی فضایی تا غلاف تمام فلزی اش روح ما را تلالو بخشید. اولیور استون آمد و چشمهای کاملا بسته ی ما را از  متولد چهارم جولای تا قاتلین بالفطره  باز کرد. برناردو برتولوچی با آخرین تانگو در پاریس و با دریمرز ما را به رویا برد.وودی آلن ما را خنداند ، کوئنتین تارانتینو عصیان و خشونت را نشان مان داد. کیشلوسکی با سه گانه ی سفید-قرمز-آبی نگاه ما را رنگی کرد. محشر کبری شد، 21 گرم آمد، فریدا آمد، مالنا آمد ،دختری با گوشواره ی مروارید آمد. هرکارگردانی با یک صحنه ، با یک نما با یک دیالوگ در ذهن جاودانه شد. حالا دیگر فیلم بود که از در و دیوار می جوشید و فرصتی برای دیدنش نبود.

سالها گذشته، من هنوز مثل آن روزهایی که مجذوب پرواز مری پاپینز با چتر شدم ، جذب صحنه های فیلم ها می شوم. با هر فیلم خوبی یک بار زندگی دیگری را تجربه می کنم. با فیلم ها گریه می کنم ، می خندم ، درد می کشم و بزرگ می شوم بدون آنکه از روی صندلی حرکت کرده باشم تا آخر دنیا می روم، بدون آنکه مواد زده باشم توهم می زنم ، بدون اینکه بهایی داده باشم یاد می گیرم.سینما هنر هفتم است و هفت عدد مقدسی است. هنر هفتم  همه ی هنرها  را روی پرده ی نقره ای به هم می آمیزد و چیزی  فراتر از آنها می آفریند. چیزی از جنس خیال، چیزی از جنس دیدن،  چیزی از جنس زندگی.زندگی بدون سینما چیزی کم داشت! .

بعد التحریر: این نوشته ادای دین من بود به سینما. شما هم اگر دوست داشتید از فیلم هایی که دوست دارید ویا نماهایی که برایتان خاطره انگیز است بنویسید و با این رشته به  هنر هفتم بپیوندید..