آدمهای دنیا به دسته های مختلفی تقسیم می شوند و یکی از اون تقسیم بندی ها تایپ آ و تایپ ب است. آدمهای تایپ آ معمولا آدمهای خیلی منظم مرتبی هستند که تمام عمرشون توی مسابقه (با نمی دونم کی) هستند.تمام زندگیشون از روی پلان قبلی است (حتی فکر کنم اگه عزراییل هم خارج از موقع مدون در پلان بیاید باهاش درگیر شن) و… اصغر من هم از همین تایپ آ ها بود. بخاطر تمام برنامه ریزی های زندگیش خیلی خیلی آدم موفقی بود ولی یک اشتباه تو زندگیش کرد که یک زن کاملا تایپ ب گرفت (اگه تایپ سی هم بود من رو می شد گذاشت توی اون دسته). بنده خدا تمام عمرش رو هم سعی کرد که من رو به راه راست هدایت کند ولی مگر این دختر درست بشو بود.

اصغر آقا یک دوست پولدار داشت در دوران مجردی که مامانش غذا درست کردن بلد نبود وهمیشه بیرون غذا می خوردند. بعد از معاشرت با این دوست یک آیتم گنده رفت توی لیست زندگی اصغر : زن من حتما باید آشپز خوب باشد.باز از بخت بد اصغر آقا یک زنی گرفت که در 18-19 سال خونه مامانش تخم مرغ هم درست نکرده بود. شما نمی دونین اصغر چقدر زحمت کشید تا این ضعیفه رو بیاره به راه راست که یاد بگیره هر شب که ساعت 9 شب از سر کار با هم می رسیدن به خونه برود توی آشپزخانه و پلو و خورشت  درست کند.

آقا اصغر می خواست که در سال فلان بچه دار بشود و به همه دوستان هم اعلام کرده بود. ولی باز این ضعیفه مگر بچه دار می شد حتی وقتی دو سال از پلان آقا اصغر عقب افتاده بود. بعد از کلی دوا و درمون و دعا نویس و … بالاخره ضعیفه بچه دار شد ولی مگر حالا بچه سر وقت دنیا می آمد؟ اصغر آقا برنامه ریزی کرده بود که بچه  فلان روز دنیا می آیند و اصغر آقا هم فلان موقع می رود مسافرت کاری ولی بچه هم گویا به مامانش رفته بود و هیچ چی از برنامه ریزی و پلان سرش نمی شد. آخرش هم وقتی دنیا اومد که اصغر آقا مسافرت بود.

اصغر آقا می خواست که زنش استاد دانشگاه بشود ولی این ضعیفه بعد از گرفتن دکترا داشت حالش از هرچه تحقیق و تحقیق کردن است به هم می خورد و می خواست برود توی یک کمپانی کارمند کوچولو بشود و هر چه اصغر اصرار کرد به گوشش نرفت که نرفت (البته از حق نگذریم الان این ضعیفه حالش از کمپانی هم کم کم داره به هم می خوره)

حالا دوماهه که این ضعیفه به جمع معلقان پیوسته. از یک طرف سبک شده. سبک شده که می تونه واسه خودش مسیرهای اشتباه زندگی رو برود ولی از طرف دیگه کلی حس ترس توی وجودش است. آخه الکی نیست که بعد از 14 سال زندگی مشترک بکشی بیرون (اونم وقتی که همه دنیا فکر می کردند تو بهترین زندگی رو داری).  ترس از تنهایی.  ترس از بیکاری توی غربت.  ترس از تنها بچه بزرگ کردن و هزاران ترس دیگه.

چی می گفتم؟ آهان حرفهام نصفه موند..بقول شاعر میگه..ولش کن.

من کریستینا هستم. بعد از این اینجا می نویسم.سلام!