از داستان هایی که خوراک نشریات زرد و پر کردن صفحه ی حوادث است متنفرم. راستش از آدمهایی که این جور داستان ها را مشتاقانه دنبال می کنند هم حالم به هم می خورد. مثل آدمهایی که دور صحنه ی تصادف جمع می شوند و دری وری می گویند  یا آدمهایی که با اشتیاق در مراسم اعدام حاضر می شوند و آدامس می جوند، از همه شان حالم به هم می خورد. یک جورایی همه ی این آدمها ، همه ی آنها شریک جنایت هستند.حتی به اعتقاد من اینها از قاتلین اصلی هم  مقصر ترند چرا که قاتل به انگیزه ای در موقعیتی مرتکب جنایت شده است. انگیزه ی آنها از نگاه کردن چیست؟ این لذت رذالت آمیز پشت نگاهشان از کجاست؟

بگذریم. اینها را گفتم که بگویم من از پرونده شهلا جاهد هیچ نمی دانم. نمی دانم او قاتل بوده است یا نه. حتی قصد ندارم به این بپردازم که آیا اساسا حکم اعدام را می پذیرم یا اعدام را خود قتلی سازمان یافته  در بالاترین سطح و به دست حکومت می دانم.نمی خواهم این واقعه را تحلیل کنم، شاعرانه اش کنم ،عاشقانه اش کنم ، سیاسی اش کنم.فقط می خواهم به عنوان یک موقعیت انسانی به آن نگاه کنم و اینجاست که  از قساوت و بی رحمی  همه ی آدمهایی است که در این پرونده درگیر هستند در بهت و نفرت فرو می روم..

شهلا جاهد؛ آن قدر قسی القلب است که با آنکه می داند   ناصر محمد خانی زن و بچه دارد به خودش اجازه می دهد کانون خانوادگی او را از هم بپاشد( شما نامش را عشق بگذارید من این را خیانت می دانم)، محمد خانی آنقدر قسی القلب است که با آنکه می داند  چه بر سر این دو زن آورده  در کمال خونسردی از اینکه تکلیف پرونده یک سره شده است ابراز خوشنودی می کند و برای تماشای مراسم اعدام کسی که معشوقه اش بوده است می رود تا حلق آویز شدنش را ببیند ولی هرگز نقش  کلیدی خود را در این جنایت نمی بیند. خانواده ی مقتوله آن قدر قسی القلب هستند که با آنکه در قطعیت مجرمیت شهلا شک وجود دارد و با آنکه  این کار لاله را به آنها باز نخواهد گرداند از خون وی نمی گذرند، فرزند هشت ساله ی مقتوله آنقدر قسی القلب است که با لگد  چهارپایه را از زیر پای محکوم می اندازد( فقط یک لحظه این صحنه را مجسم کنید). و ما ….و ما انقدر قسی القلب هستیم که با چشم هایی شیشه ای این اخبار را می خوانیم و از کنار آن می گذریم.

و پرسش همچنان به قوت خود باقی می ماند. پرسش این نیست که چه کسی گناهکار است و چه کسی باید اعدام شود. پرسش این است که مگر می شود مرده ها را هم اعدام کرد؟من در این جمع  هیچ کس را زنده نمی بینم!تو گویی همه مردگانی متحرک اند، تهی از انسانیت، تهی از شفقت ، تهی از  خود. مگر مرگ چیست؟ و آنچه ابعاد این فاجعه را عمیق تر می کند این واقعیت است که این داستان نمونه ی کوچکی از داستان خیانت ها و جنایت های کوچک بسیاری از ما آدمهای خوب و آبرودار است  که  امروز با تاسف سر تکان می دهیم و انگشت اتهام به سمت ایشان می گیریم و زندگی خودمان از خرده جنایت هایی از این دست ( دروغ،  خیانت  به یکدیگر، به اصول اخلاقی ، به خود ) پر است . راستی چه کسی میخواهد در این جمع طناب اعدام را بر گردن اجساد متحرکی  بیاندازد که  دیر زمانی پیش از آنکه اعدام شوند  مرده اند؟