انگار همین دیروز بود .یک روز برفی سرد توی کوچه می رفتم که یک نفر با نهایت قدرتش گلوله برفی را شوت کرد توی کله ام. وقتی برگشتم با صدای بلند خندید و داد زد سلام! شانزده هفده سالش بود  ولی به بچه ها شباهتی نداشت قد بلند و چهارشانه بود و لباس  پاره پوره ای پوشیده بود که اون روزها خیلی مد بود. تازه  اسباب کشی کرده بودیم و هیچ کس را نمی شناختم.با خودم فکر کردم لابد مردم  این محل این جوری به تازه واردین خوش آمد می گویند. هنوز داشت نگاهم می کرد و با شیطنت می خندید .آن قدر بچه بود که حتی دلم نیامد عصبانی بشم.راهم را گرفتم و رفتم.

بار دوم چند ماه بعد دیدمش. این بار برفها آب شده بود.با خودم فکر کردم که لابد این دفعه برای سلام کردن قلوه سنگ توی سرم پرت می کند ولی این بار تنها نبود. دست دختر خیلی لاغری را گرفته بود و یواشکی به سمت خانه می کشید.من را که دید کمی جا خورد. نگاهی به دختره کردم ، نمی شد تشخیص داد چند ساله است. دور چشمهایش را  آرایش غلیظی کرده بود و به نظر بیمار می آمد، لازم نبود بیشتر نگاه کنی تا بفهمی که معتاد و هرزه هم هست. مسخ  بود و دنبال پسرک می رفت. ته دلم لرزید. با آنکه به من مربوط نبود حس کردم اتفاق ناخوشایندی خواهد افتاد  .اما به من مربوط نبود. باز هم راهم را کشیدم و رفتم

دیگر تا مدتها ندیدمش. چند ماه بعد ازدواج کردم و از خانه ی پدری رفتم. بعد ها شنیدم که مبتلا به ایدز شده است.آخرین باری که دیدمش یک شب زمستونی توی بغالی سر کوچه بود. رفته بودم کمی خرت و پرت بگیرم و برگردم خونه ی خودم. اصلا نمی شد شناختش. پوستی بود و استخوانی . از روش چشمهایش شناختمش. از آن شیطنت و شور چیزی در آن نمانده بود. با ادب بسیار سلام کرد.جواب سلامش را دادم.چطور می شود جواب سلام کسی که در دو قدمی مرگ ایستاده نداد؟وقتی از کنارش رد  می شدم خیلی آرام گفت ببخشید. نمی دانم برای چه معذرت می خواست. برای  گلوله برفی که آن روز به سرم زده بود؟ یا برای قمار خطرناکی که با زندگی اش کرده بود. یا برای ترک کردن  دنیای بی رحمی که فقط یک اشتباه می تواند به قیمت یک زندگی تمام شود. نگاهش کردم و خواستم چیزی بگویم. کلمه ای ، حرفی ، تسکینی…اما کلمه ها در دهانم ماسیدند.  ابهت  مرگ کلمه ها را تاراند. کنار شانه ی چپش ایستاده بود و خیره نگاه می کرد. سرم را پایین انداختم و این بار هم راهم را کشیدم و رفتم

چند روز بعد حجله اش را کنار درب خانه ی همسایه روبرویی بر پا کردند.پنجره  ماشین را پایین دادم ،خودش بود. عکس پسری با چشم های قشنگ و خندان  که می خواست زندگی را با تمام وجودش مزه کند و خودش توسط مرگ بلعیده شده بود.نه شاخ داشت و نه دم. نه هیولا بود و نه فرشته. می توانست هر کدام از ما باشد. پنجره را بالا دادم و گازش را گرفتم  و رفتم.

پی نوشت: بسیاری از مبتلایان به ایدز تنها بر اثر یک بار غفلت به این بیماری دچار شده اند، از کاندوم استفاده کنید.

پی نوشت دو: شاید مرگ آن قدر هم چیز بدی نباشد. آخرین باری که دیدمش نگاهش پر از محبت بود. تا حالا چنین نگاهی را تجربه کرده اید؟

پی نوشت سه: ستایش تو را خدایا که مرگ را ارزانیمان کردی.