همیشه از اداره های دولتی فراری بودم. از نظر من اداره های دولتی پر بود از یک مشت آدم آی کیو مرغی و بد بخت که پشت میزشون کپک زدند و با جواب سر بالا دادن به ارباب رجوع احساس مهم بودن می کنند. نمی فهمیدم چرا هر کی پشت اون میز مزخرف میشینه کرم میگیره که خلق الله رو بپیچونه و مردم رو آزار بده.نمی فهمیدم چرا از لحظه ای که میری تو اطاق سرشون تو کاغذ ه و جواب سلام آدم رو هم به زور میدن..؟تا اینکه روزگار جوری چرخید که خودم پشت یکی از همون میزها تو سیستم بهداشت درمان و آموزش زرشکی کشور گل و گلاب نشستم.

از روز اول با خودم عهد کردم که آدم باشم. جواب آدمها رو درست بدم. به همه احترام بگذارم. اجازه ندم که ریخت و قیافه هیچ کی باعث بشه که کارش رو عقب یا جلو بندازم.خلاصه هر کی از در میومد بهش احترام می گذاشتم و بهش توضیحات کامل می دادم و با خوش رویی جوابش رو می دادم.

همون روزهای اول متوجه نکته عجیبی شدم. وقتی با مردم با خوش رفتاری حرف می زنی حرفت را جدی نمی گیرند. باهات چونه می زنند. مزخرف میگن و وقت بقیه رو تلف می کنند. اگر با خوشرویی بهشون بگی این 8 تا مدرک رو باید بیاری  همش می خوان ثابت کنند که این مدارک لازم نیست و آخرش هم 6 تاش رو نمی آورند. .

نکته دومی که فهمیدم این بود که مردم ما به شدت پسیو-اگرسیو هستند. یعنی اگه بهشون زور بگی در برابرت دولا می شوند و اگر در برابرشون نرمش به خرج بدی سوارت می شوند. مثلا اگر توضیح بدی و ازشون معذرت بخوای ( به خاطر اشتباهت) دستشون رو می زنن به کمرشون و فحش رو می کشند به جونت ولی اگر با اینکه اشتباه کردی تو صورتشون داد بزنی و تهدیدشون کنی تازه ازت معذرت هم میخواند .

خیلی زود فهمیدم که  سر جمع ما واقعا مردم خیلی ناجوری هستیم. این هم هیچ ربطی به کلاس اجتماعی و سطح تحصیلات ندارد.من این امکا ن رو داشتم که روزی با 100 نفر آدم تحصیل کرده ( بیشتر پزشکان همکار) روبه رو بشم. اگر بخوام ماجراهاشون رو تک تک حکایت کنم یک کتاب از توش در میاد.. یکی میخواست رشوه بده، یکی تهمت می زد، یکی خودش را می مالید به میز ، یکی میخواست  به زور پارتی بازی کارش را پیش ببرد

خلاصه کارم شده بود کلنجار رفتن با مردم.  هر روز یک درگیری بوجود می آمد.اوایل  اگر همکاری رفته بود مرخصی من می رفتم جلو و توضیح می دادم که فلانی  مرخصی است و خواهش می کردم فردا بیاند و طرف سرم هوار می کشید که به من چه که مرخصیه؟ پس تو اینجا چی کاره ای؟ فکر کردی من بیکارم که برم فردا بیام؟؟؟

با این همه من کوتاه نمی اومدم. عهد کرده بودم که با مردم خوش رفتار باشم و اونجوری که سزاوارش هستند  رفتار کنم. تا اینکه آخرین بار یک ارباب رجوع می خواست با پانچ  توی سرم بکوبد و کار به  نگهبانی کشید و طرف را پرت کردند بیرون. از اون روز دیگه  بریدم . شدم مثل بقیه. وقتی کسی وارد میشد سرم رو هم بلند نمی کردم. چه برسه به لبخند. یک کاغذ زدم دم در و مدارک لازم رو نوشتم . هرکس می پرسید بدون اینکه سرم رو بالا کنم با انگشت اشاره می کردم  سمت دیوار. اگر پنجاه بار هم می پرسید همین کار رو  می کردم.اگر همکارم مرخصی بود و کسی باهاش کار داشت میذاشتم ساعت ها معطل بماند. وقتی با استیصال و ترس به میزم نزدیک می شد و می پرسید ببخشید خانوم فلانی امروز هستند  نگاهش می کردم و می گفتم بنده اطلاعی ندارم از منشی واحد بپرسید. بعد طرف تشکر می کرد و عذر خواهی می کرد که وقت من را گرفته و می رفت. خلاصه شدم یک کارمند عوضی تیپیکال. دیگه هیچ اتفاقی نیفتاد. همه جلوم خم و راست  می شدند تا امضایی که حقشون بود رو بگیرند و الکی هندونه میدادن زیر بغلم و من توی دلم می گفتم خاک توی اون سر خاک بر سرتون کنند. در اولین فرصتی هم که شد از اون خراب شده زدم بیرون و خودم را نجات دادم.

پی نوشت:

آدمها  بالذات بد نیستند. در برخورد با آدمهای بد ، بد می شوند

آدمهایی هستند که در برخورد با آدمهای بد هم بد نمی شوند، اینها گروه اندکی هستند ولی اگر بشریت برجا مانده است از برکت وجود آنهاست

من جزو این دسته نیستم. اما نترسید، اگر ببینم ماندنم باعث می شود دست به کاری بزنم که باعث می شود از خودم بدم بیاد ، می روم.